آثار تاریخی ندوشن( قسمت سوم) رباط خرگوشی

رباط خرگوشي:

اين كاروانسرا در شمال باتلاق گاوخوني در جاده قديمي يزدـ اصفهان قرار دارد .كه در تقسيمات استاني اخير، جزء بخش عقدا شناخته مي شود. ولي دوعامل سبب بازديد نگارنده از اين كاروانسرا گرديد: 1- اهميت تاريخي و معماري اين بنا  2- اين بنا تا چند دهه گذشته، جزء مستحدثات ندوشن بوده است . 

«زماني كه از ندوشن به سمت روستاي سورك مي رويم، به فاصله 50كيلومتر جاده شوسه قرار دارد كه به رباط خرگوشي منتهي مي شود.وبا توجه به خاكي بودن جاده، تنها ماشينهاي حمل سنگ معدن رفت وآمد دارند .(زيرا در آن منطقه 3معدن بزرگ وجود داردكه جنبه صاداراتي دارد). قلعه اي قديمي و محصور به چهار برج  با نمايي سنگي در وسط بياباني قرار دارد .اگرچه اين رباط ،خاك غربت بر سر وروي خود پاشيده ، ولي معماري زيبايش لب به سخن مي گشايد و خبر از اتراق ملتزمين ركاب شاهي و يا كاروانيان خسته اي مي دهد كه از راه اصفهان براي زيارت امام خود راهي خراسان مي شوند.

اما امروز تنها مهمان آن ، پيرمرد چوپاني است كه دور از تجملات دنيايي درآن زندگي مي كند.پيرمردي كه كوله باري از تجربه را با خود داشت، با سخنان شيرينش مرا به سوي اتاق محقرش راهنمايي كرد.اومي‌گفت: «با توجه به نزديكي اين منطقه به باتلاق گاوخوني ،زمينهاي كشاورزي زيادي وجود داشته كه حدود 50سال پيش مردم از ندوشن با پاي پياده به اين منطقه مي آمدند و علاوه بر تفريح از طبيعت  نماز جمعه و ديگر نماز اعياد را در آن جا برگزار مي كردند.» زماني كه مجذوب خاطرات شيرينش بودم ، مرا با غذايي كه خود تهيه نموده بود پذيرايي نمود. طعم ماست ، قُرمه(گوشت گوسفند را كاملا پخته و سرخ مي كنند تا بتوانند به مدت زياد نگه دارند) و ناني كه خود پخته بود، لذيذترين غذايي بود كه تا آن روز خورده بودم»

  اين بنا در ابعاد 80×80 متر و تماما از سنگ و آجر ساخته شده است. رباط شامل 18صفه ،حجره ها و اصطبل مي باشد. همچنين مخزن آب به صورت آب انبار در وسط رباط ساخته شده است . سردر ورودي رباط به صورت دو طبقه ديده مي شود كه طبقه دوم شاه نشين مي باشد. اين رباط متعلق به دوران صفويه مي باشد كه از ويژگيهاي بارز اين در ساخت كاروانسرا، استفاده از استادان خطاط و انتقال هنر آنها برروي سنگ و بناها مي باشد. كه رباط خرگوشي هم از آن بي بهره نبوده است. برسردر ورودي رباط، كتيبه اي به خطِ خطاط مشهور ثلث و نستعليقِ عصر صفوي عليرضا عباسي(تبريزي) بر 15 قطعه سنگ سبز روشن به طول 8متر و عرض 60متر نقش گرديده است. كه متن كتيبه اشاره به نام سازنده ،تاريخ ساخت،وقف و هدف از ساخت را دارد.  1

متن كتيبه بدين شرح مي باشد: « امرفرمودند بانشاء اين رباط بندگان نواب كامياب كلب آستانة حضرت اميرالمومنين علي بن ابي طالبعليه السلم عباس الحسيني الموسوي الصفوي بهادرخان خلدالله ملكه،و ثواب آن به روح جد بزرگوار خود پادشاه غفران پناه فردوس بارگاه شاه طهماسب انارالله برهانه هبه فرمودند، كتبه  رضا عباسي،1023»  2

 

 

 

 

 رباط خرگوشی

 


 



1- فصلنامه گنجينه يزد ش11،سال 1382 ، مقاله "معرفي اجمالي راههاي باستاني شهر يزد و معرفي مختصر سه كاروانسراي شاخص استان" تأليف :فاطمه دانش يزدي ،ص31

2 - يادگارهاي يزد ج1 ص 44

 

نمایی از قلعه سفیده و آب انبار امامزاده

Image and video hosting by TinyPic

نمایی از شهر  باستانی ندوشن

Image and video hosting by TinyPic

از فكر چه خبر؟


نويسنده: دكتر محمدعلي اسلامي ندوشن

گفت:آنچه يافت مي نشود، آنم آرزوست...
    
    (مولوي)
    
    آيا فكر در كشور ما جريان عادي دارد؟ اين سؤالي است كه با قدري نگراني به ذهن مي رسد. اگر در بسياري از مسائل بشري اختلاف ديد وجود داشته باشد، بر سر اين يك موضوع ترديدي نيست كه انسان موجود انديشه است. تنها تفاوت او با جانداران ديگر در اين است. اگر فكر نبود، تمدّن نبود و زندگي به خور و خواب مي گذشت. يكي از معروفترين عبارت هاي جهان كه مي توان گفت كه سر لوحه تمدّن غرب قرار گرفته است، از زبان دكارت است (1596-1650 م) كه گفت: <من فكر مي كنم، پس هستم.> فكر كردن با هست بودن انساني مرادف شناخته شده است. البتّه چهارصدسال پيش از دكارت، مولوي نيز همين را گفته بود: اي برادر تو همه انديشه اي مابقي تو استخوان و ريشه اي ...
    
    باز پيش از آن هم همين معنا به ذهن بشر آمده بود كه انسان را حيوان ناطق مي شناختند، و ناطق يعني انديشه ور.
    
    اين سؤال بسيار تأمّل انگيز و ساده در خاطر مي گذرد كه نزد ما و بخصوص در شهر تهران فكر در چه مرتبه و منزلتي است. نخست نگاهي بر مطبوعات بيندازيم. به غير از خبرهاي عادي و گزارش هاي رسمي و <حوادث>، دو موضوع به تفصيل از آنها ياد مي شود: يكي ورزش و ديگري سينما، كه اين هر دو وزنه خود را بر پايه سرگرم كنندگي جوانان گذارده اند. به ندرت مي توان سراغ مطلبي در روزنامه ها گرفت كه در قلمرو فكر قرار گيرد.
    
    سوء تفاهم نشود. آنچه گفتيم بدان معنا نيست كه اهميّت ورزش يا سينما از نظر دور داشته شود. از قديم گفته اند: <ز نيرو بود مرد را راستي...> (شاهنامه) و دنيا با نيرو و حركت، به حيات خود ادامه مي دهد.
    
    سينما كه امروزه رايج ترين هنر است، آن نيز اهميّتش غيرقابل انكار است. بايد اذعان كرد كه در اين دو دهه در ايران هنر سينما پيشرفت قابل توجّهي داشته است و در سطح جهاني چند فيلم خوب به بازار آمده. اينها به جاي خود، ولي آيا زندگي به اين دو چيز، يعني ورزش و سينما ختم مي شود؟
    
    البتّه گاه به گاه حرف فرهنگ هست، ولي به گونه اي كه عنوان مي شود بايد آن را در قالب خاصّي مشروط و محصور شناخت، و حال آنكه دايره فرهنگ بسيار پهناور و پيچيده است، گذشته و حال و آينده و مادّه و معنا و ايران و جهان را دربرمي گيرد، و وظيفه اش گشايش دادن و بارآوركردن زندگي است. اگر بپذيريم كه فرهنگ بايد به نيازهاي طبيعي و مشروع بشر پاسخ دهد، آنها را پالوده كند و در جهت مطلوب راهنما گردد، به اين نتيجه مي رسيم كه سياست بايد فرمانبر فرهنگ باشد، نه فرهنگ فرمانبر سياست. در همين صد ساله اخير، فرهنگ در چند نقطه دنيا، از جمله آلمان نازي و روسيّه شوروي و چين انقلاب فرهنگي زير سلطه سياست قرار گرفت، و عاقبتش چنان شد كه مي دانيم.
    
    چون حرف روزنامه به ميان آمد، از صفحه <حوادث> هم غافل نمانيم، كه گمان مي كنم معني دارترين صفحه هاي آن است. اينهمه جرم و جنايت با شگردهاي خاصّ (تا آنجا كه خبرش به گوش برسد)، اينهمه تعبيه و نقشه كشي براي توفيق در ارتكاب، نشان مي دهد كه فكر در چه راه هائي به كار مي افتد. به اندك نارضايتي، كشتن را ساده ترين چاره كار دانستن، غلبه التهاب عنان گسيخته را بر انديشه مي نمايد.
    
    و امّا كتاب. به كتابهاي اين چند ساله نگاهي بيفكنيم. البتّه داراي تنوّع قابل توجّهي است. بعضي از ترجمه هائي كه به مباحث زنده روز مي پردازند، فكرانگيز هستند، به شرط آنكه انشاي فارسي مفهوم تري داشته باشند. داستانها كه خوانندگان منظّم تري دارند، آنها هم گويا بيشتر جنبه سرگرم كنندگي را منظور مي دارند. از چاپ يا تجديد چاپ داستانهاي بزرگ جهان كه مربوط به قرن نوزدهم يا نيمه دوم قرن بيستم هستند، چندان خبري نيست. تعدادي كتاب كه در حجمي نحيف، چه بسا به خرج خود نويسنده چاپ مي شود (مانند شعر نو) آنها فقط بر آمار كمّي كتاب مي افزايند. مي ماند تعداد ديگري كتاب كه بدنه بزرگي تشكيل مي دهند و آنها يا مكررّ يا گذشته گراي يا خرافي و يا بي محتوا هستند، و در گوشه انبار مي مانند، اگرنگوئيم كه بلعنده كاغذاند.
    
    نه آن است كه تعدادي آثار سودمند منتشر نشود، ولي آنهائي كه به بيداركردن فكر كمك كنند و طراوتي داشته باشند، نسبت به انبوه كتابهائي كه انتشار مي يابند، شمارشان اندك است. نتيجه آنكه نشر در كشور ما دور از آن است كه تابع يك سياست هماهنگ و روشن كننده باشد.
    
    بي جهت نيست كه رغبت كتاب خواندن از مردم گرفته شده است. در يك كشور هفتاد ميليوني، با بيست و دو ميليون دانش آموز و دانشجو، تيراژ كتاب تا 1000 نسخه فرود آمده كه اين گمان مي كنم در سراسر جهان بي نظير باشد. آيا اين يك هشدار نگران كننده نيست؟1 موجبات ديگري هم در كار است: بگوئيم از "كلان شهرها" كه در راس آنها تهران است. شهري با تن تنومند و كلّه اي نزار. شهري كه يك چنين هواي مسمومي دارد و سلّول هاي مغز را تخدير مي كند، چگونه بشود در آن مجال فكر يافت؟ گزارشگر روزنامه اطّلاعات از قول يك مقام رسمي شهرداري حرفي نقل كرده است كه لرزاننده است: <مشاور شهرداري تهران در امور محيط زيست به تازگي بحران آلودگي هوا را به مثابه يك <خودكشي جمعي> خوانده.>
    
    با اين توصيف آيا نمي شود وضع را به "ژنسيد" تشبيه كرد كه اصطلاحش اين سالها خيلي باب شده است.
    
    اين مقايسه بسيار بليغ ادامه مي يابد و مي گويد: اگر مدّتهاست كه از لرزش زمين زير پايتان - كه خيلي ها بيم وقوعش دارند - بيم داريد، زياد نگران نباشيد؛ چون آلودگي هوا هم به مرگباري يك زلزله است. (اطّلاعات، 20 دي 85) و در كنارش، ترافيك، اين اعجوبه زمان قرار دارد، زيرا تعداد دستگاه موتوري در تهران به پنج ميليون برآورد شده است، و آنها به نحوي به جان هم مي افتند كه همه مي بينند.
    
    فردي كه حدّاقل سه ساعت در روز در صف اتوبوس يا در لابلاي ترافيك مستأصل مي ماند و از آن هواي كذا تنفّس مي كند، چگونه مجال فكركردن بيابد؟ به خانه هم كه رسيد، تنها پناهگاهي كه مي يابد، سريال هاست. اين كجا و فكر كجا؟
    
    مراكزي كه بايد قاعدتاً كانوني براي شكوفائي فكر باشند، مانند مدارس، دانشگاه ها، همايش ها، فرهنگسراها، فرستنده ها، از خود بپرسيم كه چه محصولي از خود تراوش مي دهند؟ اگر نپرسيم، به بي خيالي موصوف خواهيم شد.
    
    از تفصيلش درمي گذريم. يكي از خطرهاي پنهاني كه جامعه را تهديد مي كند، استيلاي كميّت بر كيفيّت است. افزايش تعداد دانشجو و دانش آموز، گشايش دانشگاه در هر روستا، افزايش شمار دانشجوي دختر، افزايش تعداد پشت كنكوري، همه اينها هم مي تواند اميدبخش باشد و هم نگران كننده. سؤال بزرگ اين است: به آنان چه افزوده و چه آموخته مي شود؟
    
    محتواي كتابهاي درسي دانش آموزان (در دبستان و دبيرستان) براستي تأسّف بار است. اين دوره هاي آغازين تحصيل، دوره اي است كه ذوق و فكر نوجوان بايد بشكفد، جوانه بزند. دوره اي است مانند شير آغوز كه استخوان بندي ذهن نوباوه را محكم مي كند. پيش آمده است كه كساني از دبيران زبان فارسي بر سبيل درد دل به من بگويند: ما خجالت مي كشيم كه اين كتاب ها را درس بدهيم (حتّي به علّت غلط هاي دستوري). ملقمه اي است عجيب! ولو دو سه نمونه از آثار بزرگ ادب فارسي هم در آنها راه يابد، آنها نيز در ميان سبكسارهاي ديگر گم مي شوند.
    
    در اين دوره است كه آنچه به كودك آموخته مي شود، بازتاب آن را تا آخر عمر در خود نگاه مي دارد. با وضع كنوني تعجّبي ندارد كه نوجوان، زبان و ادبيّات كشور خود را به چشم جدّي ننگرد، و آن را كهنه و مندرس بشناسد، و بدين گونه تا پايان زندگي از يك سرچشمه غني لطافت و حكمت محروم بماند.
    
     ***
    
    گاه به نحو رسمي يا غيررسمي، آشكار يا ضمني، اين سؤال پيش مي آيد كه: جوانان و نوجوانان ايران اكنون با چه فرهنگي مشغول بزرگ شدن هستند، چه جهان بيني اي دارند؟ چنين مي نمايد كه از گذشته و خانواده بريده شده و به آينده هم نپيوسته اند و ناگزير اين سؤال ديگر نيز مطرح مي شود كه: اينان نسبت به كشور خود و جامعه خود چه نظري دارند؟ نسبت به جهان چه نظري دارند؟ دلبستگي هاي آنان چيست؟ آرمان آنان چيست؟ در آينده چه مي خواهند بكنند؟ زيرا گذشته از گذران زندگي، به عنوان عضو اجتماع، بايد يك ديد اجتماعي نيز داشت، نقشي در جامعه بر عهده گرفت.
    
    نمي گوييم جوانان ايران - كه هم اكنون عدد آنها از چهل ميليون درمي گذرد - همه آنان را بايد به يك چشم نگريست، و همه بر يك خط حركت مي كنند، ولي مي گوييم كه همگي كم و بيش در نازا زمينه فكر كردن، به سرمي برند. جوانان با هوش و سرزنده و تشنه دانستن در ميان آنان كم نيست - كه اميد است كه خود گليم خود را از آب بكشند - ولي در مقابل، گروهي هم هستند كه نمي دانند با وقت خود و با خود چه بكنند.
    
    من آنگاه كه براي قدم زدن به پارك هاي عمومي مي روم، نمونه هائي مي بينم. چند به چند ايستاده دور هم، سيگار به دست، (كه احياناً مي تواند چيز ديگري هم در سيگار باشد)، موبايل به گوش، با شوخي هاي سبك وقت مي كُشند. معلوم است كه نمي دانند بر چه پايه اي قرار بگيرند. نوع ديگرش هم هست: جواني مغموم در گوشه اي نشسته، و چون به سنّ كاركردن نزديك مي شود، نمي داند كه چه ساماني در پيش خواهد داشت. اگر موفّق باشد، دختري را در كنار دست خود مي نشاند، و دختر هم نگاه نگران دارد، با اين سؤال در چشم كه عاقبت او را مي گيرد، يا نمي گيرد؟
    
    اين خلاء فكري جوانان، بي هدف و بي جهان بيني، عارضه اي است كه نبايد از آثارش غافل ماند. پس از آنكه سالها وقت خود را در مدرسه و دانشگاه گذراندند، اكنون با چه توشه اي قدم به ساحت زندگي مي نهند؟ تنها يك كعبه در برابر است: به دست آوردن قدري پول، از هر راه كه شد شده، و به سبك خود خوش گذراندن.
    
    پدرمادرهاي ايران بايد گفت كه نمونه اند. در هيچ دوره اي ديده نشده و شايد در كشور ديگري هم ديده نشود كه خانواده ها تا اين اندازه نگران آينده فرزندان خود باشند: گذاردن در مدرسه انتفاعي و غيرانتفاعي، معلّم سرخانه، فرستادن به خارج، حتّي به مالزي و هند و اوكراين، نگراني ماندن پشت كنكور، شهريّه هاي گران پرداختن... همه اينها به اميد آنكه بچّه در خانه نماند، مدركي به دست آورد، هرچه آموخت، آموخته، فقط دست خالي نباشد.
    
    من بارها ديده ام كه پيرمردهاي عليل، كرايه كشي مي كنند. مي گويند بچّه كنكوري داريم. شهريّه دانشجوئي بايد بپردازيم. يك پرداخت مهمّ خانواده، خرج تحصيل بچّه شده است. در فضائي كه اجتماع به فكر نيست، بايد خانواده خود به فكر باشد. همه اينها بازمي گردد به فكر. الآن هم فكر هست، ولي تبديل به دل مشغولي مي گردد. در مسائل روزمرّه صرف مي شود. مرد فكور، مانند كارگر روزانه است، نقدينه آن روز را بايد همان روز خرج كند.
    
    ايراني از مشروطه به اين سو، آزمايش هاي گوناگون كرده است و اين اميد را در خود پرورانده كه به سكوني برسد. به زندگي اي دست يابد كه متناسب با استعداد و تاريخ و اعتبار و منابع اين كشور باشد، زندگي اي كه اجازه بدهد كه استعدادها راه رشد در پيش گيرند، و آرزوها اگر در حدّ معقول بودند، سرشان به سنگ نخورد. بنحو آگاه يا ناآگاه هدف از مشروطه خواهي كه اكنون صدساله شده است، اين بود كه مردم از رعيّت بودن بيرون آيند و قدري شهروند بشوند. اين نبود كه چند شِبه به جاي اصل گذارده شود و كار را انجام شده بشناسند. همه اين بايدها و نبايدها احتياج به فكر منسجم دارند. نخست بايد زمينه مساعد براي تفكّر فراهم گردد، عوامل فكرگريز و فكر ستيز از جلو زدوده شوند. آموزش منحصر به قيل و قال مدرسه نباشد، انسان كارآمد بيرون دهد. رسانه ها وظيفه ديگري هم جز سرگرم كردن براي خود بشناسند. خلاصه آنكه انسان ايراني قدري از خود فراتر رود و به يك مجموع، به همگان و به آينده بينديشد. هيچ امروزي بي فردا نبوده است و چند و چون هر فردائي در گرو امروز است. ايرانيان باستان معتقد بودند كه روز رستاخيز، بر سر پل چينوَد، اَعمال هر كسي، اگر خوب بود به صورت دختري زيباروي و اگر بد بود، به صورت عجوزه اي تجسّم مي يابد و در برابرش قرار مي گيرد. اگر بپذيريم كه در مقابل صورت، زيبائي سيرت هم بايد به حساب آيد، به اين نتيجه مي رسيم كه اين دنيا هم براي خود چينوَدي دارد.
    
    
    
    پي نوشت:
    
     1- در تاجيكستان سي سال پيش، با سه ميليون جمعيّت، تيراژ كتاب به سي هزار نسخه رسيده بود.

زندگي عشق مرگ از ديدگاه مولوي

مولانا جلال‌الدّين در آغاز مثنوي و در سراسر كتاب خود, نظر خويش را دربارة زندگي, عشق و مرگ ابراز كرده است, از جمله در داستان «طوطيان» كه ما در اين جا به آن اشاره‌اي خواهيم داشت, و اين همان نظر عارفان ايراني است.
خلاصة داستان اين است: بازرگاني, طوطي‌اي دارد. چون مي خواهد به سفر هندوستان برود, از طوطي مي پرسد: چه مي خواهي كه ارمغان برايت بياورم. او جواب مي دهد كه چون به آنجا برسي به طوطيان هند سلام مرا برسان و بگو: آيا رواست كه شما در آنجا آزاد باشيد و من اين جا در بند, يعني در قفس؟
بازرگان به هند مي رود و پيغام را به جمع طوطيان مي رساند. يكي از آنها به محض آنكه مي‌شنود, مي افتد و مي ميرد. دربازگشت, ماجرا را به طوطي خود مي گويد. او هم تا مي شنود مي‌افتد و جان مي دهد. خواجه با تأسّف او را از قفس بيرون مي اندازد كه طوطي بي‌درنگ پرمي‌زند و پرواز مي‌كند. مولانا در اين تمثيل موارد متعدّدي را مطرح مي‌كند كه موضوع آن, زندگي و مرگ و عشق است.

زندگي, عشق
از نظر عارفان زندگي اين جهاني, سايه‌اي از زندگي واقعي است و نبايد به آن دل بست, براي آنكه گذرا, عبث و رنج‌آور است. و اين زندگي از جهت آنكه در راه باشد يا بيراه, تكليف او را دو عنصر عشق و نفْس معيّن مي كنند. نفْس فروكشندة زندگي است, آن را به قعر ذلّت مي برد و تباه مي‌كند. عشق, در مقابل فرا برنده است, به آن معني و اعتلا مي‌بخشد.
نفْس كه ايرانيان باستان به آن «آز» مي‌گفتند, دشمن اوّل شناخته مي‌شود, زيرا بر گرد خودپرستي مي‌گردد و انسانيّت انسان را فدا مي كند. همه چيز را براي خود مي خواهد, ولو به زيان ديگران باشد. از اين رو همة گزندها چون جنگ, نفاق و نامردمي از چشم او ديده مي شود. اگر قابيل نخستين كس بود كه برادرش هابيل را كشت, براي آن بود كه نفْس بر او چيره بود. در مقابل, عشق سرا پا رأفت و بهجت است. آرامش و يگانگي در جامعه برقرار مي‌كند. با آن مردم همديگر را به چشم دوست مي‌نگرند. زندگي در پرتو آن پهناورتر از آن مي شود كه خودي و غيرخودي و خوش و ناخوش در آن مطرح باشد. سراپا خوشي است. آفتاب بي‌غروب است و نعمت و نزهت از آن زائيده مي‌شود.
اين, بُعد اجتماعي قضيّه است. عارفان مي خواستند با سركوب نفس, ناهمواريهاي زندگي را هموار كنند؛ ظلم و تبعيض و تفرعن را بزدايند.
در همين جاست كه موضوع عشق و عقل مطرح مي شود. جهت گيري عارفان برضدّ عقل – نوعي از عقل – براي آن است كه كساني آن را در نقشه‌كشي و حسابگري به كار گرفته بودند, مسيرش را منحرف كرده بودند, آن را در خدمت دنياداري و استيلا گذارده بودند, وگرنه در مفهوم خرد كسي با آن حرفي ندارد. از سوي ديگر چون تعبية عقل به هيچ وجه قادر نبوده كه نارسائيهاي زندگي را از ميان بردارد, با خود انديشيدند كه بلكه عشق بتواند كاري بكند, و عشق يعني شور و انديشة رها شده.
عشق در بُعد معنوي خود عروج انسان به سوي كمال را مي‌طلبد, تهذيب, پيراستگي....
عشق چگونه تصوّر مي‌شده؟ نيروي جهندة حيات. نيروي زوال ناپذير , نيروي فراگير. مي‌توان تصوّركرد كه به منزلة روغن در چراغ يا بنزين در موتور است. كسي كه به عشق دست يافت, ناممكن‌هاي زندگي را درمي‌نوردد, زيرا خود را از ممكن‌ها بي‌نياز مي‌شمارد. حتّي از نيستي در امان است, زيرا در تصوّر خود به سرچشمة هستي دست يافته است.

امّا مرگ
اين جاست كه مرگ ديگر به معناي قطع زندگي نيست. آغاز زندگي ديگري است. از نظر عرفان, اين زندگي ديگر, فرق دارد با حيات دوباره‌اي كه باور ديني به انسان نويدش را مي دهد و انتظار بهشت با خود دارد. زندگي معنوي است, بي‌نياز از جسم. جسم هست ولي در جان جذب و محو مي‌شود. رسيدن به قلّة زندگي است. در آن است كه انسانيّت انسان شكفته مي‌شود, به بار مي‌نشيند.
و اين عشق با مرگ ملازمه دارد, مرگ نفْس, براي آنكه زندگي جاويد فراز آيد. درسي كه از داستان «طوطيان» گرفته مي‌شود اين است كه «تا نميري, نرهي» .
عشق داده‌هائي دارد و مي‌تواند حقيرترين موجود را به والاترين, تبديل كند. چنانكه آن مرغ عاشق چنين شد.
           كو يكـي مرغي, ضعيفي, بي‌گناه             و نـدرون او سـليـمـان بـا سپــاه
            زلـّت او بـه ز طاعـت نـزد حق              پيش كفرش جمله ايمان ها خلق
            صورتش بر خاك و جان بر لامكان          لامكان فوق و هم سالكان (ص73)
 بلبل نيز كه به عاشقي معروف است, نمونه اي از آن است:
   اي عجـب بلبـل كه بگشــايد دهـان          تـا خــورد او خــار را بــا گـلـسـتـــان
   اين چه بلبل؟ اين نهنگ آتشي است         جمله ناخوش‌ها ز عشق او را خوشي است
و اين موجود حقير به بركت عشق به پهناوري كائنات تبديل مي شود:
   عاشق كلّ است و خود كلّ است او              عاشق خويش است و عشق خويش جو
(ص73)
و همة اينها از انديشه ناشي مي‌شود, در عالم ادراك, نه عالم بي‌خبري:
    پس چو مي‌بيني كه از انديشه‌اي               قايم اسـت اندر جهان هر پيشه‌اي
    پس چـرا از ابلهـي پيـش تـو كور              تن سليمان است و انديشه چو مور؟
و اين آن نوع انديشه‌اي است كه كانون آن دل است, نه مغز, كه از گِل سرشته شده است:
   گِل مخور, گِل را مخر, گِل را مجو             زانكه گِل خوار است,‌ دايم زرد رو
   دل نخــور تا دائمأ باشي جــوان             از تجلـّي چهـره‌ات چون ارغوان
و از همينجا آدميان تقسيم مي شوند بر دو گونه: صاحب دل و صاحب نفْس. صاحب دل در قيد روا و ناروا نيست, همه چيز بر او رواست:
     صاحـب دل را نـدارد آن زيـــان           گر خـورد او زهر  قاتـل را عيـان
    زانكه صحّت يافت و ز پرهيز رست           طالب مسكين ميان تب در است(ص 74)
زيرا دل سرچشمة اشراق و ايثار است و قلمروي بي‌انتها دارد.
و اين دو به كامل و ناقص متمايز مي‌گردند. كامل, مستقيم و بي‌واسطه به مركز حقّ مي‌پيوندد:
    كـامـلــي گـر خـاك گيـرد زر شــود          ناقـص ار زر بـرد خاكستـر شـود
   چـون قبـول حق بـود آن مـردِ راســت         دست او در كارها دست خداست
    دست ناقص, دست شيطان است و ديو         زانكه اندر دام تكليف است و ريـو     
    جهــل آيــد پيــش او دانــش شــود        جهل شد علمي كه در ناقـص رود
                                                                                             (ص75)
كسي كه به عشق رسيد, نه تنها قيد روا و ناروا و ثواب و گناه از او برداشته مي‌شود, بلكه آن نيز هست كه فراتر از غم و شادي حركت مي كند. اين دو در نزد او يكسان مي شوند,‌ حتّي غم مي تواند مطلوب‌تر باشد, زيرا عاشق را در خود مي گدازد و صافي مي كند:
          نالـم و ترسـم كه او بـاور كنــد            وز كـرم آن جـور را كمتـر كنـــد
         عاشقم بر قهر و بر لطفش به جدّ            بوالعجب من عاشق اين هر دو ضدّ
يكي از دل‌مشغوليهاي بشر اين بوده است كه غم از او دور بماند. راه حلّي كه به نظر عارف آمده آن است كه از آن احتراز نداشته باشد. ميان آن و شادي فرقي ننهد.
آنگاه در درجة نهائي, «عشق و عاشق و معشوق» نيز يكي مي‌شوند, يعني مي‌پيوندند به آن «هستي» بزرگ, و در اين صورت است كه «جاودان‌شدگي» به دست مي‌آيد:
  دلبــــران را دل اسيـر بـي‌دلان            جملـه معشوقـان شكــــار عاشـقـان
  هر كه عاشق ديديش معشوق‌دان            كاو به نسبت هست هم اين و هم آن
  تشنگـان گر آب جوينـد از جهان            آب جـويــد هـم بـه عالـم تشنگـان
   اي حيات عاشقـان در مــردگي           دل نيـابـي جـز كه در دل بـردگــي
                                                                                            (ص80) همة حرفها بر سر مرگ است كه نبودش خواسته مي شود, و چون نبودش را مي‌خواهند عارفان خود را به آغوش آن مي‌سپارند تا ديگر موجبي براي هراس از او نماند . كوشش انسان از آغاز تا به امروز آن بوده كه از مرگ در امان بماند, زندگي را از دست ندهد. در اين‌باره انواع تصوّرها را كرده, دلخوشي‌ها انديشيده و به باورها آويخته است. انسان ابتدائي, آن گاه كه غذا و وسائل و تنديسك‌هاي غلام و كنيز در گور مرده مي‌نهاده, بر اين باور بوده كه او در جهان ديگر به حياتي ديگر دست خواهد يافت و به اين وسائل احتياج خواهد داشت. تصوّر آب حيات نيز از همين آرزو آب مي‌خورد. انديشة رستاخيز و بازگشت به زندگي ديگر, در معتقدات مذهبي, تكميل شده‌اي از همين باور است.
از نظر عارف, عشق در تمام شئون زندگي سيَران دارد, پيونددهندة زمين و آسمان است. اين عشق تا چه اندازه جسمي و تا چه اندازه معنوي است؟ چگونه بتوان جسم را ناديده گرفت كه تجسم و كالبد زيبائي است؟ و زيبائي انساني جزئي از زيبائي كلّ است كه ادامة حيات بر آن قائم است. غريزة جنسي به عشق تبديل مي‌شود, و عشق جسماني به عشق عرفاني بدل مي‌گردد. نظير تبديل آب به بخار و ابر است. ولي اصل, همان آب است. از عشق معنوي, هيچ گاه جاذبة جسم غايب نبوده است. باريك شويم در غزلهاي سنائي و عطّار و سعدي و حافظ. آنجا كه خواست جسم طلبانه به دعا و نيايش نزديك مي‌شود:
محراب ابرويت بنما تا سحر گهي        دست دعا برآرم و در گردن آرمت (حافظ)
عارفان, خدا را معشوق كلّ مي خوانند و او را جميل, يعني زيبا وصف مي كنند, (اللّهً جميل... حديث) كه هم خود زيباست و هم دوستدار زيبائي است و بدينگونه هر چه را كه در دل دارند كه دربارة معشوق بگويند, يك پرنيان عارفانه بر آن مي كشند. با اين حال, پشت آن گرماي تن از آن غايب نيست.
يك مثال از مثنوي مولانا جلال الدّين بياوريم, تا ديده شود كه نزد او نيز تا چه اندازه زيبائي نقش اوّل را دارد.
    تلـخ از شيرين لبان خوش مي‌شو           خـار از گلـزار دلـكــش مــي‌شـــود
     اي بسـا از نـازنينـان خـاركـــش           بـر اميـد گلـعـــذاري مــــــاه وش
     اي بسا حمّال گشته پشت ريـش            از بــراي دلبــر مهــــروي خويـش
     كـرده آهنگـر جمـال خـود سيـاه            تـا كـه شـب آيــد ببوسـد روي ماه
    خواجه تا شب بر دكاني چار ميخ             زانكه سروي در دلش كرده است بيخ
    تـاجـري دريـا و خشكـي مي رود             آن بــه مهـر خـانـه‌شينـي مـي‌دود
    هـر كـه را با مـرده سـودايي بـود             بـر اميـد زنــــده سيمــايـي بــود
    آن دروگـر روي آورده بـه چـــوب             بـر اميـد خـدمـت مهـروي خــوب
(ص362)
اين حرفها كه نزديك هفتصد سال پيش گفته شده, گوئي از قلم «فرويد» در زمان معاصر جاري گرديده, كه همه چيز را برگرد نياز عاشقانه مي‌گرداند. آنچه از اين ابيات برمي‌آيد آن است كه هر كس در هر شأن و شغلي باشد, به انگيزة نيروئي شوق زندگي مي‌يابد كه نام آن را عشق يا دلبستگي نهاده‌اند, و در واقع ادامة هستي به آن وابسته است. نام‌گذاريها آنقدرها مهم نيست. اصل, آن مغز قضيّه است. در تأييد همين مطلب, داستان شيخ صنعان در منظومة عطّار نيز بسيار گويا و پرمعناست. شيخ, همة حاصل زهد و سرماية معنوي خود را در طبق اخلاص مي نهد و در قدم دختري ترسا  مي‌ريزد كه تنها يك سرمايه ‌دارد و آن زيبائي است. او تن به ارتكاب همة معاصي مي‌دهد, در ازاي يك بوسه, يك نگاه و يك آغوش.
قسمت آخر داستان كه در آن عطّار همه را وادار به توبه و برگشت به راه صواب مي‌كند, آشكارا بوي تصنّع دارد. هرچه هست در همان بدنة اصلي ماجراست.
عشق هم قيد مي‌آورد و هم آزادي. در واقع مبادلة دو آزادي است, دادن يكي و گرفتن ديگري. رها كردن كلّ تعلّق‌هاي خود در ازاي به دست آوردن دولت عشق. حافظ مي‌گفت:
       خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد            كه بستگان كمند تو رستگارانند
هدف نهائي انسان رسيدن به «پايدار», و رهائي از گذرندگي است.
چون اين هدف از لحاظ قانون طبيعي به دست آمدني نيست، پس راه حلّي براي آن جسته‌اند بدينمعني كه كيفيّت را جانشين كميّت كرده و زمامش را به دست عشق سپرده اند. اين, در عالم واقع يك وجود خاصّ, مانند ليلي, مانند ژوليت, به آن جوابگو مي‌شود, ودر عالم عرفان, يك وجود كلّ , كه مجموعه‌اي باشد از همة زيبايان جهان كه بتواند آن عطش بزرگ را سيراب كند, و آن مستلزم به دست آوردن «بود» , در شعله ور كردن كلّ ذخيرة وجود است.
واقعيّت امر آن است كه هرچه مي‌شود براي همين زندگي مي‌شود, حتّي اتّصال دادن زندگي به مرگ, حتّي چاره جستن از مرگ. امّا از يك نظر كه نگاه كنيم, فرض عارفانة «جاودانگي» بي‌مبنا نيست, زيرا هيچ چيز در طبيعت نابود نمي‌شود, تغبير شكل يا ماهيّت مي‌دهد, منتها حرف بر سر بود و نبود ادراك است. فاصلة ميان مرگ و زندگي بيش از يك قدم نيست: زندگي آن است كه بدانيد كه هستيد, و نا زندگي آنكه به بود خود آگاهي نداشته باشيد. ما در زندگي هر كوششي به كار مي‌بريم, هر ترفندي مي‌زنيم, براي آن است كه هست بودن خود را در دايرة ادراك داشته باشيم. اكنون براي بها دادن به انديشة عارفان,‌جز اين راهي نداريم كه بينگاريم كه گاه تصوّر واقعيّت, جاي خود واقعيّت را مي‌گيرد و به همان اندازه نيرومند مي‌شود. خود مولانا گفته است: تو جهاني بر خيالي بين.


نویسنده: محمد علی اسلامی ندوشن ،

اشعار دکتر اسلامی ندوشن

اشعار دکتر اسلامی ندوشن

 

اثار تاریخی ندوشن (قسمت دوم)

مقبره شیخ زین الدین علی خاموشی :

 

مردم به نقل از پدران واجداد خویش می گویند : درزمان حمله مغولها ، شیخ علی خاموش که دارای مال وثروت زیادی بود ، مورد توجه مغولها قرار می گیرد . وپس از چندی فرار وگریز دراین محل ناپدید شده وبه خاموشی می گراید ولي آنچه مسلم است شیخ علی از عرفا وصوفیه بوده كه در اين مكان به شهادت رسیده ومزارش مطاف ومحل نذورات است ومردم بدان احترام بسیارمی گذارند و درروزهای یازدهم ودوازدهم وسیزدهم ماه محرم به این آرامگاه وي می آیند ومراسم روضه خوانی بپا می کنند

معماري اين بنا خشتي وعاري از كاشي وگچ كاري و تزئينات ديگر است درآن دو اتاق ساده با سقف گنبدی ديده مي شود كه اطرافش را قبرستان احاطه کرده است.

به نقل از معمرین ، سابقا کتیبه ای از گچ با نام شاه سلطان حسین درداخل بنای مقبره بوده که درتعمیرات درزیرلایه های گچ مدفون گردیده است .

 

قدیمی ترین اثری که دراین بقعه دیده می شود کتیبه ای سنگی به اندازه 25×20سانتيمتر، متعلق به سال 977 هجری است که اشعارذیل به خط نستعلیق برآن نوشته شده است .

عمارات خاموش همچون بهشت   به اخلاص وصدق یقین ساختند

به تاریخ ماه ربیع دویم           به سالی بهشت برین ساختند

......(خوانده نشد )              علی ولی زین دین ساختند

به اسفند ماه جلالی شهید           قرآن بود با وی قرین ساختند .

 

- در مسجد جامع قرآنِ سی پاره ای هست که درحدود 450 سال پیش وقف براین مزارگردیده وبا آب طلا وخط بسیار خوش نوشته شده است وبر اساس وقفنامه می بایست در مسجد جامع نگهداری شود واکنون نیز دراین مسجد است . لازم به ذکر است که متاسفانه بسیاری از اجزای این قرآن فرسوده ومتلاشی شده است .

- "قرآن خطی نفیسی به خط نسخ که ظاهرا از قرن هفتم هجری است به قطع وزیری وبا تزئینات وعلائم جزء وحزب مذهب درآنجا موجود است که متاسفانه اطرافش را درصحافی بریده وناقص کرده اند . "

- روي صندوق چوبي مشبك مزار اين عبارت كنده كاري شده است:«عمل سيدحسين بن استاد قاسم اصفهاني في سنه 1050»

-  تعدادي رحل وقف شده بر مزار در آنجا ديده شد كه بر يكي از آنها اين عبارت را كنده اند:« وقف مصحف مزار شيخ زين الدين علي خاموش ندوشني، عمل مظفر»

- در مزار تعدادي قنديل است يكي از قنديلهاي ظريف و خوش نقش آن مورخ 1064 هجر است بر غالب قنديلها القاب شيخ چنين خوانده مي شود: « حضرت طب الاولياء و المحققين سلطان شيخ زين الدين علي خاموش»

- دراین مقبره سنگ کاشی نسبتا بزرگی هست که اشعاری برروی آن نوشته شده است ، تاریخ این اشعار بسال 1085می باشد .

فرياد از سپهر و جفاكاري زمان       از آسمان و كج روشيهاي آن فُغان

از روزگار سفله توقع مكن وفا        از كيميا مپرس وزعنقا مجونشان

صالح كه بود سروگلستان مردمي         اورا بهارعمر رسيد آفت خزان

داد ايزدش زحُسن عمل روضة بقا        خوش آنكه رفت با عمل صالح از جهان

زداغ ماتم و غم آن چشم دلفريب        شه ياسمين چو لاله و نرگس چو زعفران

استاد عقل، سال وفاتش به نوحه گفت   صالح كه بود جان جهان رفت زين جهان

                                       1085

در پيشاني اين كاشي تصوير مردي ديده مي شود كه به يك دست جام و به يك دست صراحي دارد.

 چهاردری :

"در قبرستان شیخ علی خاموشی بقعه ای با گنبد از گل وخشت مشهور به چاردری به صورتی نیمه خراب هست وچهار قبر درآن قرار دارد . " تاریخ يكي از قبرها  سال 1097 و متعلق به حاجي زين العابدين نامي می باشد . سه سنگ ديگر به طور عمود بر سر قبرها و تاكمر در خاك فرو رفته است تاريخ دوتا از سنگها 1050 و 1070 خوانده شده است.

 

 امامزاده مامانیک :  

ساختمانی است از خشت ، گل ، آجر ، نمای داخلی بنا از آجرفرشی است که با گچ بند کش شده است . محوطه ای که مقبره درآن قراردارد پوششی دارد گنبدی وغرفه هایی کوچک درپیرامون آن بنا شده است که مولف یادگارهای یزد قدمت این بنا را عصر صفوی ذکرکرده است .

بنابر روايت عالم محل، يكي از قرآنهاي خطي محفوظ در مسجد جامع ندوشن هم حدود 400سال پيش در اين مزار وقف شده بود . بناي اين امامزاده در محله پايين قرار گرفته است. همچنين بدنه آن به دروازه شرقي ندوشن كه تقريبا سالم مانده، چسبيده است. همچنين يك سنگ مرمري بزرگ كه عبارتي به خط نسخ روي آن نقر شده ، موجود مي باشد.

گفته مي شود: «این آرامگاه متعلق به دو بانوی بزرگوار می باشد . ودر حقیقت از اصل ونسب آنها اطلاعی دردست نیست . بعضی را اعتقاد براین است که آنها دو زن بوده اند که درزمان حمله مغول ، به این جا فرارکرده اند ویکی از این دو زن دارای مقام بزرگی بوده است ودیگری خادمه اش می باشد . خادمین امامزاده ودیگر مردم محل از پدران خود نقل می کنند : پهلوی برج واقع درکنار امامزاده که سابقا قبرستان محل بوده است ، دو قبر بوده که بعضی از شبها نورباران می شده است به همت یکی از اهالی ویاری دیگرمردم تصمیم می گیرند ، تا درمحل کنونی ، برای این دو قبر ، مقبره ای بنا کنند . سرانجام درمدت زمان کوتاهی کار ساختمان آرامگاه به پایان می رسد در حالیکه دروسط آن دو قبر برای انتقال اجساد به مکان جدید حفرمی شود شب هنگام بانی آرامگاه درخواب می بیند که دو زن به او می گویند : کاری به قبر ما نداشته باشید ما خودمان به قبر جدید می آئیم . صبح مردم مشاهده می کنند که قبر قدیمی نبش شده وقبرهای جدید هم پوشیده شده است . پس ازاین ، اعتقاد مردم به این دو امامزاده بیشتر می شود وبرای آنها نذر وقربانی می کنند ودر هر شب جمعه مراسم روضه خوانی بپا می کنند »