مولانا جلالالدّين در آغاز مثنوي و در سراسر كتاب خود, نظر خويش را دربارة زندگي, عشق و مرگ ابراز كرده است, از جمله در داستان «طوطيان» كه ما در اين جا به آن اشارهاي خواهيم داشت, و اين همان نظر عارفان ايراني است.
خلاصة داستان اين است: بازرگاني, طوطياي دارد. چون مي خواهد به سفر هندوستان برود, از طوطي مي پرسد: چه مي خواهي كه ارمغان برايت بياورم. او جواب مي دهد كه چون به آنجا برسي به طوطيان هند سلام مرا برسان و بگو: آيا رواست كه شما در آنجا آزاد باشيد و من اين جا در بند, يعني در قفس؟
بازرگان به هند مي رود و پيغام را به جمع طوطيان مي رساند. يكي از آنها به محض آنكه ميشنود, مي افتد و مي ميرد. دربازگشت, ماجرا را به طوطي خود مي گويد. او هم تا مي شنود ميافتد و جان مي دهد. خواجه با تأسّف او را از قفس بيرون مي اندازد كه طوطي بيدرنگ پرميزند و پرواز ميكند. مولانا در اين تمثيل موارد متعدّدي را مطرح ميكند كه موضوع آن, زندگي و مرگ و عشق است.
زندگي, عشق
از نظر عارفان زندگي اين جهاني, سايهاي از زندگي واقعي است و نبايد به آن دل بست, براي آنكه گذرا, عبث و رنجآور است. و اين زندگي از جهت آنكه در راه باشد يا بيراه, تكليف او را دو عنصر عشق و نفْس معيّن مي كنند. نفْس فروكشندة زندگي است, آن را به قعر ذلّت مي برد و تباه ميكند. عشق, در مقابل فرا برنده است, به آن معني و اعتلا ميبخشد.
نفْس كه ايرانيان باستان به آن «آز» ميگفتند, دشمن اوّل شناخته ميشود, زيرا بر گرد خودپرستي ميگردد و انسانيّت انسان را فدا مي كند. همه چيز را براي خود مي خواهد, ولو به زيان ديگران باشد. از اين رو همة گزندها چون جنگ, نفاق و نامردمي از چشم او ديده مي شود. اگر قابيل نخستين كس بود كه برادرش هابيل را كشت, براي آن بود كه نفْس بر او چيره بود. در مقابل, عشق سرا پا رأفت و بهجت است. آرامش و يگانگي در جامعه برقرار ميكند. با آن مردم همديگر را به چشم دوست مينگرند. زندگي در پرتو آن پهناورتر از آن مي شود كه خودي و غيرخودي و خوش و ناخوش در آن مطرح باشد. سراپا خوشي است. آفتاب بيغروب است و نعمت و نزهت از آن زائيده ميشود.
اين, بُعد اجتماعي قضيّه است. عارفان مي خواستند با سركوب نفس, ناهمواريهاي زندگي را هموار كنند؛ ظلم و تبعيض و تفرعن را بزدايند.
در همين جاست كه موضوع عشق و عقل مطرح مي شود. جهت گيري عارفان برضدّ عقل – نوعي از عقل – براي آن است كه كساني آن را در نقشهكشي و حسابگري به كار گرفته بودند, مسيرش را منحرف كرده بودند, آن را در خدمت دنياداري و استيلا گذارده بودند, وگرنه در مفهوم خرد كسي با آن حرفي ندارد. از سوي ديگر چون تعبية عقل به هيچ وجه قادر نبوده كه نارسائيهاي زندگي را از ميان بردارد, با خود انديشيدند كه بلكه عشق بتواند كاري بكند, و عشق يعني شور و انديشة رها شده.
عشق در بُعد معنوي خود عروج انسان به سوي كمال را ميطلبد, تهذيب, پيراستگي....
عشق چگونه تصوّر ميشده؟ نيروي جهندة حيات. نيروي زوال ناپذير , نيروي فراگير. ميتوان تصوّركرد كه به منزلة روغن در چراغ يا بنزين در موتور است. كسي كه به عشق دست يافت, ناممكنهاي زندگي را درمينوردد, زيرا خود را از ممكنها بينياز ميشمارد. حتّي از نيستي در امان است, زيرا در تصوّر خود به سرچشمة هستي دست يافته است.
امّا مرگ
اين جاست كه مرگ ديگر به معناي قطع زندگي نيست. آغاز زندگي ديگري است. از نظر عرفان, اين زندگي ديگر, فرق دارد با حيات دوبارهاي كه باور ديني به انسان نويدش را مي دهد و انتظار بهشت با خود دارد. زندگي معنوي است, بينياز از جسم. جسم هست ولي در جان جذب و محو ميشود. رسيدن به قلّة زندگي است. در آن است كه انسانيّت انسان شكفته ميشود, به بار مينشيند.
و اين عشق با مرگ ملازمه دارد, مرگ نفْس, براي آنكه زندگي جاويد فراز آيد. درسي كه از داستان «طوطيان» گرفته ميشود اين است كه «تا نميري, نرهي» .
عشق دادههائي دارد و ميتواند حقيرترين موجود را به والاترين, تبديل كند. چنانكه آن مرغ عاشق چنين شد.
كو يكـي مرغي, ضعيفي, بيگناه و نـدرون او سـليـمـان بـا سپــاه
زلـّت او بـه ز طاعـت نـزد حق پيش كفرش جمله ايمان ها خلق
صورتش بر خاك و جان بر لامكان لامكان فوق و هم سالكان (ص73)
بلبل نيز كه به عاشقي معروف است, نمونه اي از آن است:
اي عجـب بلبـل كه بگشــايد دهـان تـا خــورد او خــار را بــا گـلـسـتـــان
اين چه بلبل؟ اين نهنگ آتشي است جمله ناخوشها ز عشق او را خوشي است
و اين موجود حقير به بركت عشق به پهناوري كائنات تبديل مي شود:
عاشق كلّ است و خود كلّ است او عاشق خويش است و عشق خويش جو
(ص73)
و همة اينها از انديشه ناشي ميشود, در عالم ادراك, نه عالم بيخبري:
پس چو ميبيني كه از انديشهاي قايم اسـت اندر جهان هر پيشهاي
پس چـرا از ابلهـي پيـش تـو كور تن سليمان است و انديشه چو مور؟
و اين آن نوع انديشهاي است كه كانون آن دل است, نه مغز, كه از گِل سرشته شده است:
گِل مخور, گِل را مخر, گِل را مجو زانكه گِل خوار است, دايم زرد رو
دل نخــور تا دائمأ باشي جــوان از تجلـّي چهـرهات چون ارغوان
و از همينجا آدميان تقسيم مي شوند بر دو گونه: صاحب دل و صاحب نفْس. صاحب دل در قيد روا و ناروا نيست, همه چيز بر او رواست:
صاحـب دل را نـدارد آن زيـــان گر خـورد او زهر قاتـل را عيـان
زانكه صحّت يافت و ز پرهيز رست طالب مسكين ميان تب در است(ص 74)
زيرا دل سرچشمة اشراق و ايثار است و قلمروي بيانتها دارد.
و اين دو به كامل و ناقص متمايز ميگردند. كامل, مستقيم و بيواسطه به مركز حقّ ميپيوندد:
كـامـلــي گـر خـاك گيـرد زر شــود ناقـص ار زر بـرد خاكستـر شـود
چـون قبـول حق بـود آن مـردِ راســت دست او در كارها دست خداست
دست ناقص, دست شيطان است و ديو زانكه اندر دام تكليف است و ريـو
جهــل آيــد پيــش او دانــش شــود جهل شد علمي كه در ناقـص رود
(ص75)
كسي كه به عشق رسيد, نه تنها قيد روا و ناروا و ثواب و گناه از او برداشته ميشود, بلكه آن نيز هست كه فراتر از غم و شادي حركت مي كند. اين دو در نزد او يكسان مي شوند, حتّي غم مي تواند مطلوبتر باشد, زيرا عاشق را در خود مي گدازد و صافي مي كند:
نالـم و ترسـم كه او بـاور كنــد وز كـرم آن جـور را كمتـر كنـــد
عاشقم بر قهر و بر لطفش به جدّ بوالعجب من عاشق اين هر دو ضدّ
يكي از دلمشغوليهاي بشر اين بوده است كه غم از او دور بماند. راه حلّي كه به نظر عارف آمده آن است كه از آن احتراز نداشته باشد. ميان آن و شادي فرقي ننهد.
آنگاه در درجة نهائي, «عشق و عاشق و معشوق» نيز يكي ميشوند, يعني ميپيوندند به آن «هستي» بزرگ, و در اين صورت است كه «جاودانشدگي» به دست ميآيد:
دلبــــران را دل اسيـر بـيدلان جملـه معشوقـان شكــــار عاشـقـان
هر كه عاشق ديديش معشوقدان كاو به نسبت هست هم اين و هم آن
تشنگـان گر آب جوينـد از جهان آب جـويــد هـم بـه عالـم تشنگـان
اي حيات عاشقـان در مــردگي دل نيـابـي جـز كه در دل بـردگــي
(ص80) همة حرفها بر سر مرگ است كه نبودش خواسته مي شود, و چون نبودش را ميخواهند عارفان خود را به آغوش آن ميسپارند تا ديگر موجبي براي هراس از او نماند . كوشش انسان از آغاز تا به امروز آن بوده كه از مرگ در امان بماند, زندگي را از دست ندهد. در اينباره انواع تصوّرها را كرده, دلخوشيها انديشيده و به باورها آويخته است. انسان ابتدائي, آن گاه كه غذا و وسائل و تنديسكهاي غلام و كنيز در گور مرده مينهاده, بر اين باور بوده كه او در جهان ديگر به حياتي ديگر دست خواهد يافت و به اين وسائل احتياج خواهد داشت. تصوّر آب حيات نيز از همين آرزو آب ميخورد. انديشة رستاخيز و بازگشت به زندگي ديگر, در معتقدات مذهبي, تكميل شدهاي از همين باور است.
از نظر عارف, عشق در تمام شئون زندگي سيَران دارد, پيونددهندة زمين و آسمان است. اين عشق تا چه اندازه جسمي و تا چه اندازه معنوي است؟ چگونه بتوان جسم را ناديده گرفت كه تجسم و كالبد زيبائي است؟ و زيبائي انساني جزئي از زيبائي كلّ است كه ادامة حيات بر آن قائم است. غريزة جنسي به عشق تبديل ميشود, و عشق جسماني به عشق عرفاني بدل ميگردد. نظير تبديل آب به بخار و ابر است. ولي اصل, همان آب است. از عشق معنوي, هيچ گاه جاذبة جسم غايب نبوده است. باريك شويم در غزلهاي سنائي و عطّار و سعدي و حافظ. آنجا كه خواست جسم طلبانه به دعا و نيايش نزديك ميشود:
محراب ابرويت بنما تا سحر گهي دست دعا برآرم و در گردن آرمت (حافظ)
عارفان, خدا را معشوق كلّ مي خوانند و او را جميل, يعني زيبا وصف مي كنند, (اللّهً جميل... حديث) كه هم خود زيباست و هم دوستدار زيبائي است و بدينگونه هر چه را كه در دل دارند كه دربارة معشوق بگويند, يك پرنيان عارفانه بر آن مي كشند. با اين حال, پشت آن گرماي تن از آن غايب نيست.
يك مثال از مثنوي مولانا جلال الدّين بياوريم, تا ديده شود كه نزد او نيز تا چه اندازه زيبائي نقش اوّل را دارد.
تلـخ از شيرين لبان خوش ميشو خـار از گلـزار دلـكــش مــيشـــود
اي بسـا از نـازنينـان خـاركـــش بـر اميـد گلـعـــذاري مــــــاه وش
اي بسا حمّال گشته پشت ريـش از بــراي دلبــر مهــــروي خويـش
كـرده آهنگـر جمـال خـود سيـاه تـا كـه شـب آيــد ببوسـد روي ماه
خواجه تا شب بر دكاني چار ميخ زانكه سروي در دلش كرده است بيخ
تـاجـري دريـا و خشكـي مي رود آن بــه مهـر خـانـهشينـي مـيدود
هـر كـه را با مـرده سـودايي بـود بـر اميـد زنــــده سيمــايـي بــود
آن دروگـر روي آورده بـه چـــوب بـر اميـد خـدمـت مهـروي خــوب
(ص362)
اين حرفها كه نزديك هفتصد سال پيش گفته شده, گوئي از قلم «فرويد» در زمان معاصر جاري گرديده, كه همه چيز را برگرد نياز عاشقانه ميگرداند. آنچه از اين ابيات برميآيد آن است كه هر كس در هر شأن و شغلي باشد, به انگيزة نيروئي شوق زندگي مييابد كه نام آن را عشق يا دلبستگي نهادهاند, و در واقع ادامة هستي به آن وابسته است. نامگذاريها آنقدرها مهم نيست. اصل, آن مغز قضيّه است. در تأييد همين مطلب, داستان شيخ صنعان در منظومة عطّار نيز بسيار گويا و پرمعناست. شيخ, همة حاصل زهد و سرماية معنوي خود را در طبق اخلاص مي نهد و در قدم دختري ترسا ميريزد كه تنها يك سرمايه دارد و آن زيبائي است. او تن به ارتكاب همة معاصي ميدهد, در ازاي يك بوسه, يك نگاه و يك آغوش.
قسمت آخر داستان كه در آن عطّار همه را وادار به توبه و برگشت به راه صواب ميكند, آشكارا بوي تصنّع دارد. هرچه هست در همان بدنة اصلي ماجراست.
عشق هم قيد ميآورد و هم آزادي. در واقع مبادلة دو آزادي است, دادن يكي و گرفتن ديگري. رها كردن كلّ تعلّقهاي خود در ازاي به دست آوردن دولت عشق. حافظ ميگفت:
خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد كه بستگان كمند تو رستگارانند
هدف نهائي انسان رسيدن به «پايدار», و رهائي از گذرندگي است.
چون اين هدف از لحاظ قانون طبيعي به دست آمدني نيست، پس راه حلّي براي آن جستهاند بدينمعني كه كيفيّت را جانشين كميّت كرده و زمامش را به دست عشق سپرده اند. اين, در عالم واقع يك وجود خاصّ, مانند ليلي, مانند ژوليت, به آن جوابگو ميشود, ودر عالم عرفان, يك وجود كلّ , كه مجموعهاي باشد از همة زيبايان جهان كه بتواند آن عطش بزرگ را سيراب كند, و آن مستلزم به دست آوردن «بود» , در شعله ور كردن كلّ ذخيرة وجود است.
واقعيّت امر آن است كه هرچه ميشود براي همين زندگي ميشود, حتّي اتّصال دادن زندگي به مرگ, حتّي چاره جستن از مرگ. امّا از يك نظر كه نگاه كنيم, فرض عارفانة «جاودانگي» بيمبنا نيست, زيرا هيچ چيز در طبيعت نابود نميشود, تغبير شكل يا ماهيّت ميدهد, منتها حرف بر سر بود و نبود ادراك است. فاصلة ميان مرگ و زندگي بيش از يك قدم نيست: زندگي آن است كه بدانيد كه هستيد, و نا زندگي آنكه به بود خود آگاهي نداشته باشيد. ما در زندگي هر كوششي به كار ميبريم, هر ترفندي ميزنيم, براي آن است كه هست بودن خود را در دايرة ادراك داشته باشيم. اكنون براي بها دادن به انديشة عارفان,جز اين راهي نداريم كه بينگاريم كه گاه تصوّر واقعيّت, جاي خود واقعيّت را ميگيرد و به همان اندازه نيرومند ميشود. خود مولانا گفته است: تو جهاني بر خيالي بين.