آن رستخيز عام كه نامش محرم است

قسمت دوم

نخل گرداني
«نخل» چنانكه مي دانيم تابوت «سيدالشهدا» (ع) شناخته مي شد، و از سنت كهني حكايت مي كرد. اسكلت عظيمي بود از چوب، به شكل يك برگ درخت، يعني شلجمي، و با آنكه شباهتي به درخت خرما نداشت، آن را به نام اين درخت مي ناميدند، شايد به علت آنكه اصل آن از جنوب غربي و بين النهرين بود.
از چند روز پيش از محرم «باباها» ي ميدان (خادمان،) شروع به آذين بستن نخل مي كردند كه اين خود تفصيلي داشت. لااقل يك هفته مي كشيد. پنج شش نفري بودند كه با پاهاي برهنه، تمام روز مشغول بودند. آلات و زينت هاي نخل را از انبار بيرون مي آوردند، كه از اين حيث كبوده، و بخصوص «ميدان پائين» آن، بسيار غني بود، و قثدمت اين آلات به دوره صفويه مي رسيد.
بستن نخل مهارت و سليقه اي لازم داشت كه عثلم آن از پدر به پسر مي رسيد (خادمي ميدان ارثي بود). ابتدا بدنه آن را با پارچه سياه مي پوشاندند كه سراپا سياه پوش مي شد. آنگاه روي پارچه سياه را شمشيربندان مي كردند. صدها شمشير و قمه و خنجر برهنه، كه بعضي از جنس بسيار عالي بودند و «نام» سازنده شان روي آن ها نقر شده بود، رديف بر دو بدنه نخل بسته مي شد; با دقت تمام، بدانگونه كه جلو و عقب نخل شمشير آجين مي گشت، و هيچ جاي خالي باقي نمي ماند. آنگاه روي شمشيرها تزيين هاي ديگر جاي مي گرفت، كه عبارت بود از چند آينه بزرگ قوي، منگله ها، دستمال هاي ابريشميث رنگي و زري ها. بر تارك نخل، جق¾ه هاي فلزي مي گذاردند، از فولاد و برنج، و بر نوكث جقه ها به و انار مي زدند. مجموع هيات نخل، حالت هول انگيز و چشم نواز، هر دو داشت. شمشيرها و قداره هاي لخت، و رنگ شوم سياه، همراه بود با لطيف ترين رنگ هاي پارچه ها و پولك ها و آينه ها و ميوه ها، و اين هيكل چوبي مانند «عروس» آراسته مي شد، خوشبو و مكلل. در درون نخل، زنگ هاي بزرگ با طناب آويخته مي گشت كه هنگام حركت، بچه ها آنها را به صدا درمي آوردند.
روزي كه نخل بندان شروع مي شد، براي ما بچه ها مشغوليتي بود. مي رفتيم براي تماشا. اسباب ها را ريخته بودند وسط، «باباي بزرگ» مي رفت و مي آمد و دستور مي داد. هر شئي را مي بايست شناخت كه به جاي هميشگي خود گذارده شود، حسن تلفيق رنگ ها كه درآغاز با ترتيب حساب شده اي صورت گرفته بود، مي بايست محفوظ بماند. اين طبيعت بشر است، چه در مشرق و چه در مغرب، چه قديم و چه جديد، كه شيفته رنگ و نگار باشد، در سوگ و سور. نقش، صوت وبوي، برافروزنده تخي¾ل اند; راه برنده به سوي دنياي نگاريني كه فاقد نارسائيها و ناروائيهاي دنياي موجود باشد.
شب عاشورا رسم بود كه «باباهاي» ميدان پائين (كه ميدان اصلي بود) لاله به دست، هر يك به خانه يكي از اعيان ده مي رفتند تا او را به «حسينيه» چراغ كشان كنند، و البته انعامي براي آن دريافت مي كردند. اين رسم گويا خيلي قديم بود، خاص همين يك شب. دو ساعتي از شب گذشته، خادم مي آمد درث خانه و در مي زد. صاحب خانه كه عازم مي شد، او جلو مي افتاد، لاله روشن در دست، و روشنائي جلو پايش مي كشيد تا به «ميدان» برسند، و همان گونه با تشريفات وارد شبستان شوند كه اين نشانه شاخصيت فرد بود. نشانه آن بود كه يكي از خدمه امام حسين (ع) دعوت رسمي از شخص مورد نظر به عمل آورده است تا او را در مراسم عزاداري شركت دهد، و اين به نحو غيرمستقيم، نشانه نظر لطف خاص امام نسبت به او گرفته مي شد.
من، در اين سال كه چهارده ساله بودم، نخستين بار از اين حيث در رديف بزرگ ترها قرار گرفتم. شب موعود، حاجي غلامرضا كه از باباهاي سالخورده و معنون ميدان بود و از قديم با خانواده من ارتباط داشت (به همراه دايي و مادرم، و به خرج آنها به حج رفته بود) آمد درث منزل; لاله زيبايي در دست، كه شمع در آن مي سوخت. من با آنكه خجول بودم و به علت كم سالي خود را درخور نمي دانستم، تبعيت كردم. حاجي غلامرضا به جلو و من به پشت سرش به راه افتاديم كه طرز حركت نيز خالي از تشريفاتي نبود. پيرمرد لاله را در دست راست، با كمي فاصله از بدن خود نگه مي داشت، با طمانينه راه مي رفت، و برسر هم ساكت بود، فقط صداي گام ها شنيده مي شد.
از روز تاسوعا، برغليان امر افزوده مي شد: مجلس ها طولاني تر و پرجمعي¾ت تر، و روضه ها سوزناك تر مي گشت. ديگر همگي كارهاي خود را تعطيل كرده بودند، و رو به مجالس روضه داشتند. كساني كه دست اندركار «تعزيه» بودند، خود را براي روز بزرگي كه روز عاشورا بود آماده مي ساختند. تمام وسائل كار از انبار بيرون كشيده مي شد. كبوده هيچ روزي به پراشتغالي دو روز تاسوعا و عاشورا به ياد نداشت. غروب تاسوعا، ساعت خاص آتش به «كلك» انداختن بود. مردم روي دو ميدان بالا و پائين جمع مي شدند كه بارها هيزم بدانجا آورده شده بود. پيش از اين از «كلك» صحبت به ميان آورديم كه استوانه مجوف و آتشگاه گونه اي بود، برآورده شده در وسط ميدان. غروب تاسوعا توي آن آتش مي افروختند. آنگاه هركسي جلو مي آمد و بوته هيمه اي برمي داشت، نيتي مي كرد و آن را مي انداخت وسط آتش. ني¾ت، طبيعتا براي برآورده شدن آرزوئي بود. زن و مرد و بچه اطراف كلك مي ايستادند و «ياابا عبدالله» يا «قمربني هاشم» گويان، هيمه خود را مي انداختند، بعضي دو بار و سه بار. آتش زبانه مي كشيد و دود به هوا مي رفت. از دريچه هاي پائين، هوا به آتش مي رسيد و خاكسترها به بيرون مي ريخت. از آنجا كه آتش همواره زيباست، منظره هيجان انگيزي بود; و كمتر از آن رقت انگيز نبود، منظره مردمي كه گرداگرد ايستاده و آرزومند و درمانده، زيرلب زمزمه كنان، از آتش طلب رهائي و گشايش مي كردند. هرچند اين شعله به شهداي كربلا وابستگي پيدا كرده بود و تبرك خود را از آنها مي جست، از اينكه يادگاري از تقدس آتش در دوران كهن بود، و از راهي دور خود را به درون دوران ما كشانده بود، ترديد نمي توان كرد. تاسوعا كه شب مي شد، خانواده من از قديم نذر داشتند كه در ميدان بالا شربت بدهند، يعني در حين روضه شبانه، علاوه بر چاي و چپق و قليان، يك پياله شربت به هر يك از حاضران نوشانده مي شد. از غروب كساني مي آمدند و خود را براي برگزاري اين مجلس، كه به علت همين شربت، در ميان ساير مجالس شاخص بود، آماده مي كردند. هركسي كاري برعهده اش بود كه هر سال، همان شخص مي بايست آن كار بخصوص را انجام دهد، و وقتي او مي مرد، پسرش در همان كار جانشين او مي گشت. پينه دوز محل كه مرد بلندقد مسني بود، مامور بردن قند و تهيه شربت بود. چند تن ديگر هم بودند كه هر يك كاري برعهده داشتند. پينه دوز كه نامش «استاد صفدر» بود، اول غروب در خانه ما حاضر بود. كله قندها را توي سفره اي به او تحويل مي دادند كه مي گرفت و رو به ميدان به راه مي افتاد. من گاهي او را همراهي مي كردم. پير بلند بالا كه آن اواخر كمي خميده بود، با احساس غرور كه تنها اوست كه اين خدمت به حسين (ع) را برعهده اش نهاده اند، قندها را بردوش مي كشيد و روانه مي شد. توي هشتي ميدان، آبدان مسي بزرگي بود كه به آن «تل طاس» مي گفتند (شايد به معني طاس كلان) كه گرداگرد آن آيه ها و دعاها و نقوش نقر شده بود و برچار پايه چوبي اي قرار داشت. آن را پر از آب مي كردند و قندها را با چكش مي شكستند و توي آن مي ريختند. آنگاه به هم مي زدند و قدري گلاب هم به آن اضافه مي كردند. حدود بيست گيلاس بلوري در خانه بود كه براي همين منظور خريده شده بود، و فقط سالي يك بار يعني در همين يك شب به كار مي افتاد. آنها را از جبعه بيرون مي آوردند و مي شستند كه كنار «تل طاس» چيده مي شد. شربت، فقط به مردها و پسر بچه ها داده مي شد كه حدود دويست تا سيصد نفر برآورد مي شدند. آن شب ميدان بالا پر از جمعيت مي گشت و مراسم سوگواري از هميشه پرآب و تاب تر بود. كسان معيني بودند كه مامور شربت دادن بودند از جمله ميرزا مسعود، نوه عمه من كه معلم مدرسه ده هم بود. يكي پاي «تل طاس» مي ايستاد، كمچه اي را پر از شربت مي كرد، توي گيلاس مي ريخت كه به اندازه يك جرعه مي گرفت، و آنگاه آن را توي سيني دور مي گرداندند; كه جلو هر كسي كه مي رسيد، يكي برمي داشت، لاجرعه به سر مي كشيد و گيلاس خالي را به جايش مي نهاد. انتخاب اين شب گويا براي آن بوده بود كه كساني با جذب كمي بيشتر قند، خود را براي روز پرغلياني كه روز قتل بود، آماده كنند. پس از خاتمه مجلس، پياله ها را كه به آنها «لاله» مي گفتند (زيرا شبيه به گل لاله بود)، بر مي گرداندند و در جعبه خود جا مي گرفت تا برود به سال بعد.

آن رستخيز عام كه نامش محرم است (دكتر محمد علي اسلامي ندوشن )

قسمت اول

اشاره:
اين مطلب برگرفته از زندگينامه خودنوشت استاد اسلامي ندوشن است كه با عنوان «روزها» به چاپ رسيده است. استاد بنابه دلايلي در اين كتاب، «كبوده» را به جاي روستاي «ندوشن» به كار برده اند. در اين بخش تنها خاطرات مربوط به سوگواري ماه محرم آورده مي شود كه بيانگر فرهنگ مردم اين ديار است.
در زندگي يكنواخت ده، ماه محرم جنب و جوشي مي نهاد كه بكلي با زمان هاي ديگر متفاوت بود. پررنگ ترين خاطره ها را از محرم آن سال ها دارم. نه تنها آن بود كه براي مجالس روضه و تعزيه برو بيا آغاز گردد و ساعت ها پر شود، بلكه هدف و مفهومي در زندگي راه مي يافت و همگي بر گرد اين مفهوم گرد مي آمدند. وقتي انسان هاي يك جامعه بصورت دسته جمعي چيزي را دوست بدارند، يا چيزي را دشمن بدارند، و چه تفاهم خاصي در ميان آنها پديد مي آيد كه مايه تسلاي خاطر است. بنابراين محرم ماه وصل كننده بود، ماه گرمي حضور، تجديد ديدارها و بيدار كردن عواطف: دوست داشتن و گريستن و كينه ور شدن، و همه اينها را با مصائب شخصي دنيوي آميختن.
كبوده دو «حسينيه» داشت، ولي در آنجا كسي نام حسينيه را نمي دانست و نمي برد، مي گفتند «ميدان.» يكي در محله بالا قرار داشت كه كوچك تر بود و ديگري در محله پائين كه بزرگ تر و باشكوه تر، و وسائل و آلات با ارزشي بر آن وقف شده بود. هر دو اينها شامل دو قسمت «سرگشاده» و سربسته» بودند، كه تابستاني و زمستاني بود. ميدان را از جهت ارتباط و شباهتي كه ميان آن و عرصه جنگ بود مي گفتند، يعني نمايانگر جائي كه شهداي كربلا در آنجا به شهادت رسيده بودند.
ميدان سرباز كه جاي نسبتا وسيعي بود، مخصوص تعزيه راه انداختن، دسته حركت دادن، نخل و نظاير اينها بود. گرداگرد آن صةفه قرار داشت كه مردها در آنها مي نشستند، و بالاي صةفه ها، در طبقه فوقاني، غرفه ها ساخته شده بود براي زن ها. نخل بزرگي در گوشه اي، در جايگاه خود قرار داشت. وسط ميدان يك استوانه بقعه مانندي بود، با حدود دو متر بلندي كه بر سكوئي جاي داشت. درونش مجوف و چهار طرفش چهار دريچه، و سقفش باز بود، شبيه به آتشدان بزرگي كه در آن آتش مي انداختند و به همين علت به آن در اصطلاح محلي «كلك» مي گفتند. اين كبلبك در وسط، مركز ثقل ميدان بود و فعاليت هاي عزاداري بر گرد آن مي چرخيد.
از دري كه به اين ميدان بيروني باز مي شد، به ميدان سرپوشيده راه مي يافتند و آن در ابتدايش يك هشتي بود كه حوضي در وسطش قرار داشت، و بعد وارد محو¾طه يا شبستان مي شدند كه آن نيز مانند ميدان سرباز، بشكل هشت گوش و گرداگردش صفه بود، و بالاي صفه ها غرفه ها، و سقف گنبد گونه بلندي. جاي با روح و با صفائي بود و در تابستان خنك، و از لحاظ فني طوري ساخته شده بود كه صدا را بخوبي پخش كند. چون در آن زمان بلندگو نبود، مي بايست ذاكر بتواند صداي خود را به گوش همه از زنين و مردين برساند. منبر چند پله اي اي در گوشه اش قرار داشت و در گوشه ديگر بساط چاي جاي داده شده بود، سماور بزرگ و منقل و غيره..
. اين محوطه سرپوشيده براي برگزاري روضه و سينه زني بود. پنجره هائي كه در بالا، در سقف تعبيه شده بود، قدري روشنائي به داخل آن مي تاباند و هوا را تازه مي كرد. اين حسيني¾ه ها فقط در ماه محرم تا اربعين باز مي شدند و در طي اين چهل روز هر شب (و در دهه محر¾م روز و شب) مراسم بود، ولي پس از آن بسته مي شد. در دور رضاشاهي پيش مي آمد كه چند روزي به عنوان اداره از آن ها استفاده شود، بمنظور راي گيري انتخابات يا سربازگيري.
حسينيه موقوفه اي داشت و چندين خادم افتخاري كه به آنها «بابا» گفته مي شد. آنها در آغاز محرم جمع مي شدند، ميدان را آب و جارو مي كردند، وسائل چاي و قليان و ساير چيزهائي كه لازم بود بيرون مي آوردند و در تمام دوران عزاداري براي خدمتگزاري آماده بودند. در هر دو حسينيه، صبح و عصر و شب مجلس روضه خواني منعقد مي گشت، يعني در واقع شش مجلس در شبانروز و طوري ترتيب داده شده بود كه برخورد ميان مجالس نباشد، يعني صبح در «ميدان پائين» دو ساعت روضه بود، آنگاه همان مستمعان و همان روضه خوان ها مي رفتند «ميدان بالا» و باز دوساعتي روضه برگزار مي شد. بعد از ظهر نيز به همين صورت: و شب، هريك از دو ميدان براي خود جداگانه مجلس داشتند. بدين صورت در طي دهه عاشورا كساني بودند كه روزي ده ساعت وقتشان در روضه مي گذشت، و همان چهار پنج ذاكر را به نحو مكرر مي شنيدند. البته پيش مي آمد كه در اين ماه بطور موقت روضه خوان هائي از نواحي اطراف به كبوده بيايند كه آنها زبردست تر از مصيبت خوان هاي محلي نبودند، ولي چون لهجه متفاوت و قيافه تازه اي عرضه مي كردند، قدري تنوع در كار مي نهادند.
اين مجالس روضه هر يك باني اي داشت كه براساس وقف يا نذر هزينه آن را مي پرداخت، كه عبارت بود از مزد روضه خوان و چاي و تنباكو و توتون... مثلا خانواده من يك نذر هميشگي براي برگزاري روضه در «ميدان بالا» داشت كه طي دهه محر¾م، بعد از ظهرها، منعقد مي گشت. تا پدرم بود سرپرستي مجلس با او بود، ولي پس از فوت پدرم مجلس چندسالي بي حضورث باني ادامه يافت. البته سرپرستي يك امر تشريفاتي بود، يعني كسي كه دبم در بنشيند و به مردمي كه مي آمدند و مي رفتند خوشامد بگويد. سالي كه من پا به چهارده سالگي نهادم، نخستين بار اين وظيفه سرپرستي را به جاي پدرم به عهده گرفتم.
پيش از آن، كاري كه بچه ها مي توانستند در اين مجالس به عهده بگيرند، تعارف سيگار و چاي و احيانا قليان بود. ابتدا از سيگار شروع مي شد كه آسان تر بود. يك قبضه سيگار به دست گرفته دور مي گرداندند. هركسي كه يكي بر مي داشت، سيگارش را با سيگار آتش زده اي كه همراه داشتند روشن مي كردند، و همينگونه ادامه مي يافت. چاي دادن مشكل تر بود. جمع كردن استكان هاي خالي چون زحمت چنداني نداشت، يك مبتدي خدمت خود را از آن آغاز مي كرد. هر استكان با نعلبكي در سيني هاي كوچك بيضي شكلي قرار داشت كه پهلويش دو سه حبه قند بود. مي بايست در آنث واحد دو سه تا از اين سيني ها را انتقال داد و جلو هركسي يكي از آنها را گذاشت، و چون خالي شد جمع كرد. هركسي، حق به يك استكان چاي داشت. پس از آنكه استكان ها برگردانده مي شد، آنها را در يك ظرف برنجي كه به آن «جام» مي گفتند، مي شستند و از نو پر مي كردند. قليان ها را اشخاص كاركشته تري مي بردند، كه البته تعداد قلياني زياد نبود، ولي متفنن چندتائي بودند; همانگونه كه بر تعداد سيگاركشث متفنن نيز در اين ماه محر¾م افزوده مي گشت. هر بچه براي خود شاخصيت و افتخاري مي دانست كه بتواند در مجلس «سيدالشهدا» (ع) خدمتي بكند، و من روزهاي اولي را كه به جمع كردن استكان ها پرداختم، هيجان آن را هرگز از ياد نمي برم. گذشته از اين، قدري نياز به خودنمائي نيز از آن غايب نبود، و اندك اندك خواهش هائي بيدار مي شد كه مثلا فلان پوشيده روي از فلان غرفه شما را ببيند.
اين نخستين سال بود كه من خود را در مقام باني روضه قرار دادم. دم در ورودي دو سك¾و بود كه معمولا اعيان و اشراف ده در آنجا مي نشستند. وقتي تنگ در تنگ ثهم جاي مي گرفتند، براي بيش از ده نفري جاي نبود. باني روضه بنا به رسم، دم در، بر يكي از سكوها مي نشست. هركس كه مي آمد و مي رفت، به او سري تكان مي داد و اظهار ادبي مي كرد. كار ديگرش آن بود كه از همانجا سيگار آتش بزند و گاه بگاه ميان اعيان ده كه نزديكش بودند تعارف نمايد.
من به توصيه مادرم لباس مرتبي پوشيدم و در جايگاه صاحب عزا قرار گرفتم. مانند بچه اي بودم كه مي خواهد امتحان بدهد، و كمي نيز مانند كسي كه مي خواهد داماد بشود، يعني در معرض آزمايشي است و افكار را متوجه خود مي بيند. قيافه متين و متفكري كه متناسب با سنم نبود، به خود گرفتم. همه كارهائي كه پدرم در اين موقع خاص مي كرد به ياد آوردم. آنجا كه مي بايست به پيشاني زد، به پيشاني مي زدم، و آنجا كه مي بايست اشكي از ديده بيرون داد، چشم خود را اشك آلود مي كردم. از چيزي كه بخصوص خوشم مي آمد آتش زدن سيگار بود، به تقليد بزرگترها. وسوسه اي داشتم كه دم به سيگار بزنم. در اين جا بهانه خوبي بود كه بي آنكه شماتت ديگران را برانگيزم، از كيف لب به سيگار آشنا كردن بهره گيرم. سيگار به سيگار آتش مي زدم و تعارف مي كردم، به طوري كه بعد از مجلس سرم دةوار مي گرفت.
هر مجلس مقدمه اي داشت، و آنگاه روضه آغاز مي گشت. مقدمه براي گرد كردن و جمع شدن بود، و آن مشتمل بر ياد مردگان و فاتحه خواني بود. «خطيب» كه با چند تن «وردست » هايش يك حلقه جلو منبر تشكيل مي دادند، به پا مي خاست و به نام هريك از مردگان نامدار ده، خطبه اي مي خواند و در انتهاي آن براي متوفي طلب فاتحه مي كرد، كه حاضران زيرلب شروع به خواندن مي كردند.
رسم بود كه از مردگان وابسته به صاحب مجلس شروع شود، و بعد نوبت به ديگران برسد، كه به ترتيبث مرتبه شان (يعني مرتبه بازماندگانشان) جلو مي آمدند. في المثل در مجلس ما نخست در حق¾ جد¾ پدري من خوانده مي شد و آنگاه جد مادري و سپس پدرم و ساير نزديكان، يعني شوهر عمه و ديگران، و بعد مي رفت به سوي غريبه ها. هرخطبه چنانكه قبلا هم اشاره كردم، ذكر مناقب و صفات متوفي بود با كلمات مسجع و ملمعث عربي و فارسي. پس از اختتام اين قسمت كه به احترام مردگان، سكوت بيشتري مجلس را مي گرفت، روضه آغاز مي گشت.
روضه هر «ملا» با يك «پامنبري» آغاز مي گشت، و آن عبارت از چند عبارت شعرگونه در ذكر مصيبت بود كه از جانب «خطيب» و همراهانش كه گرد منبر نشسته بودند، خوانده مي شد، و به منزله دعوت آن «ذاكر» خاص به منبر بود; زيرا هر ذاكر «پامنبري» خاص خود داشت كه چون خوانده مي شد، خودش مي دانست كه او را فرا خوانده اند و مي آمد. براي يكي از آنها في المثل صدا توي هم مي انداختند و مي خواندند: «كو حسينم، كو حسينم، كو حسينم اگر كشتند چرا آبش ندادند كو حسينم، كوحسينم اگر كشتند چرا خاكش نكردند كو حسينم، كوحسينم ...» كه اين عبارت ها از زبان فاطمه (س) بيان مي گشت. ترتيب منبر رفتن بر حسب اهميت ذاكر بود; يعني جوان ترها و كم مايه ترها اول مي رفتند، و هرچه جلو مي آمد به شخص مهم تر مي رسيد، تا نفر آخر كه مي بايست پرمشتري ترين و معنون ترين فرد باشد. او روضه اش از همه درازتر بود و اشك بيشتر مي گرفت. همگي، و بخصوص زن ها، حضور قلب و اشك خود را براي او ذخيره مي كردند. ديگران را گوش داده يا نداده، از سر وا مي كردند تا نوبت به او برسد.
روضه خواني، بيشتر از معلومات، استعداد مي خواست. كساني كه منبرشان مي گرفت با كساني كه نمي گرفت، تفاوت چنداني در آوردن مطالب عميق و جانسوز نداشتند; زيرا همگي كم وبيش همان سرگذشت هاي آشنا را تكرار مي كردند. هنر، در پروراندن مطلب بود. طرز بيان، گيرايي صوت، حتي حركات، بالا و پائين كردن دست و لرزاندن شانه، و به همراه آن، زيروبم دادن صدا; مثلا دو جوان يا دو پيري كه از هرجهت همپايه بودند و مزد مساوي مي گرفتند، يكي مي توانست مجلس را از جا بكند، ديگري خم به ابرويش نمي انداخت. بهترين تجلي تاثير روضه خواني در زن ها ديده مي شد كه با شيون خود و مشت به سينه كوفتن خود، مي توانستند يك روضه خوان را در گلريزانث تشويق غرق كنند، و يا برعكس، او را در «بن بست بي تفاوتي» رها سازند. البته سيما و هيات روضه خوان هم بي تاثير نبود، هرچند در اين زمينه مي بايست با احتياط قضاوت كرد; زيرا گاهي بعضي زشت ها گيرندگي بيشتر داشتند!
مردها، گيوه هاي خود را پاي صفه (كه حدود هفتاد سانت از زمين بلندتر بود) مي كندند و دوئر تا دوئر، پشت به ديوار مي نشستند. حول و حوش آبدارخانه هميشه بازار گرم تري داشت. علاوه بر سيگار و قليان، چپق هاي دسته بلند به دور مي افتاد. مجموع دودها با هةرم نفس ها، فضا را گرم نگاه مي داشت. در غةرفه بالا كه زن ها مي نشستند، عالم ديگري بود. چادرهاي سياه و سرمه اي و آبي ديده مي شد، پچ پچ و بروبيا، ولي در آنجا از چاي و قليان و دود خبري نبود. عقيده عمومي كه زن را موجود درجه دو حساب مي كرد (و خود زنها بيشتر از مردها براين نظر بودند) هرگز به صرافت پذيرائي از او نيفتاده بود. زن هاي اعيان كه چادر سياه بر سرداشتند، بر لبه غرفه مي نشستند كه حايل چوبي اي به ارتفاع چهل سانت آنان را از افتادن باز مي داشت. آنها بر مجلس مشرف بودند، و از بالا همه چيز را زيرنظر داشتند. همانگونه در پايين، لب صةفه ها كه به آن «سرستون» مي گفتند جاي مرغوب تري بود و مردهايي كه خود را شاخص تر مي شناختند، آنجا را انتخاب مي كردند. يك عل¾تش شايد مسل¾ط بودن بر مجلس و نمايان بودن بود. نگاه هائي از پائين به بالا و از بالا به پائين ردوبدل مي گشت. اگر درث چشم ها براي گريه باز بود، درث «دل » ها هم آنقدرها بسته نبود، لااقل براي عده اي. وقتي بر سر منبر صحبت از غةرفه هاي بهشت مي شد كه در آنها حوريان به نظاره مشغول اند، چشم به راه ثوابكاراني كه به مكان مقسوم خود، يعني نزد آنان راهنمايي گردند; از لحاظ تبادةر ذهن و تداعي معاني، نگاههايي بود كه به همين غرفه هاي اين جهاني موجود افكنده گردد!
روضه هايي كه خوانده مي شد، از نوع متداول بود. جوان ها و به اصطلاح «دبم دستي » ها به هيچ وجه وارد «معقولات» ونصيحت نمي شدند. از يكي دو حكايت كه ناظر به معجزه اي بود حرف به ميان مي آوردند، و آنگاه به ذكر مصيبت مي پرداختند كه در ابتدا رقيق بود و بعد رفته رفته بر حدت آن افزوده مي گشت. گاهي در بين سخن شعرهايي مي خواندند، از شعراي بي نام (لاادري) يا جيحون يا جودي. ابتدا و انتهاي منبرشان با همان عبارت هاي هميشگي شروع و ختم مي شد. چون عربي نمي دانستند، عبارت ها را از حفظ كرده، و يا گاهي شفاهي، از دهن اين و آن آموخته بودند; و به همين سبب كسي آنها را چندان جدي نمي گرفت. ولي آنها كه كاردان تر بودند، مقدمات خوبي مي چيدند، و مي توانستند بين نيم ساعت تا سه ربع، از تاريخ گذشته، از پيامبران، از مصائبي كه بر خوبان عالم و بخصوص اولياالله رفته بود، حرف بزنند.
پس از گذراندن چهار مجلس روزانه; نوبت به شب مي رسيد. در شب اگر روضه ها باني داشت، رونق بيشتري به خود مي گرفت; زيرا چاي و قليان به راه بود; و اگر نداشت، همان گونه خشك مي گذشت: ولي در هر حال تعطيل بردار نبود، و هر دو «ميدان،» «برنامه» داشتند. شب، بعداز شام، يعني حدود يك ساعت و نيم از شب گذشته از نو مردم جمع مي شدند. تفاوت شب با روز آن بود كه روضه با سينه زني و نوحه دسته جمعي نيز همراه بود كه اين دومي را «ياران عزا» مي گفتند. «ياران عزا» عبارت بود از خواندنث هم آواي شعرهاي محتشم كاشاني. در آغاز مجلس، عده اي مرد كه همگي از طبقه «رعيت» بودند، مي آمدند وسط ميدان، در يك حلقه كنار هم مي ايستادند، و آنگاه در حالي كه شروع مي كردند به آهسته از پهلو قدم برداشتن، مي چرخيدند و با صداي بلند و غر¾ا مرثي¾ه معروف محتشم را مي خواندند. چرخيدن از راست به چپ بود، يعني پا را نه به جلو بلكه از پهلو به حركت مي آوردند. ا ين حركت دايره وار و نوحه، نيم ساعتي ادامه داشت. صداي چهل، پنجاه مرد كه زيرث گنبد حسينيه مي پيچيد، صداهاي قوي كه عادت به فرياد زدن در فضاي باز كشتزارها داشت ، شنونده را سخت تحت تاثير مي گرفت، مي خواندند:
ياران، عزاي كيست كه بر دشت عالم است
يا اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
در بارگاه قدس كه جاي ملال نيست
سرهاي قدسيان همه بر زانوي غم است
اين كشيدگي «بارگاه قدس» كه شعر، قوس برمي داشت، اوج مي گرفت و باز مي گشت، خيلي با اةبةهت بود، تا مي رسيد به اين بيت:
باز اين چه رستخيز عظيم است كز زمين
بي نفخ صور، خاسته تا عرش اعظم است
نيروي شعر محتشم كار خود را مي كرد. حتي مردان بي سواد، وقتي آنرا مي خواندند، معلوم بود كه به جاذبه صداي خود ربوده مي شوند. طنين آواها گواه بر اين معني بود. با خواندن شعر، خود را رها مي كردند. انباشته هاي دروني خويش را كه ناشي از دشواري و مسكنت زندگي بود، به بيرون مي فرستادند.
پس از «ياران عزا» سينه زني آغاز مي گشت. همان مردان در همان حلقه خود بر جامي مي ماندند، و «خطيب» ده مي آمد و در وسط آنها مانند نقطه دايره قرار مي گرفت. با دست چپ، گوشه عبايش را نگه مي داشت كه نيفتد، و دست راست را به بالا و پائين به حركت مي آورد و مانند يك رهبر «اركستر» نوحه مي خواند كه به آن «توجوشي» 1 مي گفتند، و آنها بر سينه مي زدند، و خطيب همانگونه كه ايستاده بود، به گرد خود مي چرخيد. دست ها بهمراه آهنگ شعر بر سينه فرود مي آمد، «شرق و شرق» و اين نيز مانند «ياران عزا» بمنزله آهنگي بود كه روان شنوندگان را برخود به گهواره جنباني مي آورد. اين شنوندگان نيز مانند هر بشري، احتياج به مقداري آهنگ ونوا داشتند. پس از آن خطبه هاي فاتحه، پامنبري و روضه شروع مي گشت، كه تا حدود سه ساعتي از شب گذشته ادامه داشت.
سال هاي اول، شبستان ميدان با چند لاله و شمع و چراغ نفتي روشن مي گشت، ولي گمان مي كنم از سال 1313 بود كه دو چراغ توري آويز براي حسيني¾ه خريدند و آوردند. اين دو چراغ كه نور قوي و كاسه هاي بزرگ داشت، تحولي در مراسم شبانه محرم ايجاد كرد، بدين معني كه با افشاندن نور سفيد (نه نور زرد و چركين چراغ هاي عادي) محوطه را مانند روز روشن مي كرد. گذشته از اين، صداي ملايم مطبوعي داشت، سوختن نفت كه پودر مي شد در توري. رئيس خادم هاي ميدان كه به او «باباي بزرگ» مي گفتند، مي رفت بالاي چارپايه و «توري ها» را روشن مي نمود. همه كساني كه حاضر بودند، از زن و مرد و بچه، به او چون يك صنعتگر زبردست نگاه مي كردند. ابتدا تلمبه مي زد، پيچ را مي گرداند كه شير نفت باز شود، آنگاه كبريت زير توري مي كشيد كه گةر مي گرفت. چه شادي بخش بود ديدن اين نور. آمدن اين چراغ، ميدان پائين را بيشتر از پيش پر رونق و پر مشتري كرد. آن يكي به قدر كافي پول نداشت كه بتواند نظيرش را بخرد.
من هر شب بعد از شام به همراه مادرم مي آمدم به ميدان. دم درگاهي كه به غرفه راه مي يافت، مادرم جدا مي شد و من به قسمت مردها مي رفتم. شبي كه مجلس باني نداشت، كمي «سوت و كور» بود، و روضه خوان ها نيز كه مي بايست مجاني روضه بخوانند، آن طور كه بايد حرارت به خرج نمي دادند. چاي و قليان، نه تنها براي نفئس آن، بلكه از جهت آنكه برو بيا ايجاد مي كرد، دود و دبم و صداي قةل قةل راه مي انداخت، گرمي اي در مجلس مي گذاشت. هنگامي كه نبود، فقدانش خوب محسوس بود. طبيعي بود كه كساني كه به روضه حاضر مي شدند، از زن و مرد، همگي همديگر را مي شناختند و به نام صدا مي كردند، حتي از پدر و جد يكديگر با خبر بودند. از اين رو مرتب سلام و احوالپرسي رد و بدل مي گشت، و هيچ كس خود را تنها نمي ديد. علاوه بر كسب ثواب، اين مجالس، تنها مح¾لث تجمع و برخوردي بود، كه مردم در آنها بتوانند بي شائبه نفع جوئي و شتابزدگي، ساعتي دركنار هم بنشينند.
پس از پايان مجلس روضه، همه حاضران از زن و مرد به ميدان سرباز مي آمدند، و مردها «نخل» را بر دوش مي گرفتند و سه دور، دور ميدان مي گرداندند، و بدينگونه عزاداري شبانه خاتمه مي يافت.


 

ائين سنتي بهر  شهيد د ر ند وشن

آيين سنتي"بهرشهيد" ويژه عزاداري سالارشهيدان حضرت اباعبدالله‌الحسين(ع) كه از ‪ ۱۲‬روز قبل در ندوشن آغاز شده بود روز شنبه پايان يافت.

مردم اين منطقه، همه ساله و بر اساس يك سنت ديرينه ‪ ۱۲‬روز قبل از آغاز ماه محرم با برپايي مراسم ويژه‌اي بااين عنوان به استقبال اين ماه مي‌روند.

در آيين "بهرشهيد"، هيات‌هايي متشكل از جوانان و نوجوانان شهر به منازل مردم، مراجعه و اشعاري را در سوگ امام حسين(ع) و ياران با وفايش زمزمه مي‌كنند.

مردم نيزنذرهاي خود را به هيات‌ها مي‌دهند و اين نذرهابراي مجالس عزاداري امام حسين (ع)  وحضرت مسلم ( ع)كه هر شب قبل از ماه محرم در مساجد و تكايا برگزار مي‌شود، مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

مردم اين منطقه، همچنين دو روز مانده به ماه محرم، آيين ديگري به نام "پرسه" برپا مي‌كنند.

در اجراي اين آيين ويژه نيز مردم در قالب هيات‌هاي عزاداري در سطح كوچه و محلات، حركت مي‌كنند و اشعاري در رثاي علي‌اكبر(ع) مي‌خوانند.

آذين بندي حسينيه، نخل برداري، طبخ آش، ذبح گوسفند، پخش نذرهاي مردمي و برپايي هيات‌هاي سينه زني و زنجيرزني از ديگر برنامه‌هاي ويژه عزاداري در ندوشن يزد است.

مجوز راه‌اندازي واحد آموزشي عالي منطقه ندوشن استان يزد دريافت شد

فرماندار شهرستان صدوق استان يزد گفت: مجوز راه‌اندازي دانشگاه پيام نور ( تنها واحد آموزشي عالي) شهر ندوشن از منطقه چهار كشور دريافت شد.

" امرالله فلاح زاده "  در گفت و گو با خبرنگار ايرنا افزود:
مقدمات راه‌اندازي اين واحد دانشگاهي تا پايان امسال فراهم مي‌شود.

وي اضافه كرد: در سال تحصيلي آينده نسبت به پذيرش دانشجو دراين دانشگاه اقدام و ‪ ۱۵۰‬تا ‪ ۲۰۰‬نفر دانشجو در اين واحد مشغول به تحصيل خواهند شد.

فلاح زاده ،بابيان اينكه دانشگاه پيام نور ندوشن در ساختمان دولتي آغاز به كار مي‌كندگفت: براي تجهيز و راه‌اندازي اين واحد دانشگاهي ، ‪ ۳۰۰‬ميليون ريال اعتبار مورد نياز است.

فرماندار صدوق همچنين تصريح كرد: ‪ ۵۰‬هزار متر مربع زمين نيز براي احداث ساختمان آن منظور شده‌است كه كار احداث ساختمان آن در آينده انجام خواهد شد.

فلاح زاده اضافه كرد: دو رشته دانشگاهي در اين واحد راه‌اندازي مي‌شود اما در خصوص نوع رشته‌ها هنوز تصميم‌گيري نشده‌است.

نامه "اسلامي ندوشن" به جوانان

اين دعاي داريوش ،‌با آنكه 2500 سال از زمان آن گذشته، هنوز ذرّه اي از اعتبار خود را از دست نداده است . او گفت : « اهورا مزدا اين كشور را از دشمن از خشكسالي و از دروغ محفوظ دارد!»
من مي خواهم هم اكنون در اين جا آن را تكرار كنم و به جوانان توصيه نمايم كه مراقب اين سه پتياره باشند.

1- دشمن . براي آنكه ايران طيّ تاريخ خود يك كشور دشمن بار بوده است . يكي به علّت موقعيّت جغرافيائي خود كه در يك نقطۀ‌ بسيار حسّاس بر سر راه چهار راه شرق و غرب و شمال و جنوب قرار داشته . ديگر براي آنكه از سرزمين هاي همسايۀ خود آبادتر و جامع تر بوده . هم منابع داشته ، هم تنوّع طبيعي و هم دريا،‌بنابراين طمع ديگران را براي هجوم بر مي انگيخته. از همين رو همواره مي بايست مراقب باشد و در حالت دفاعي به سر برد ؛‌يا دفاع نظامي ، يا دفاع فرهنگي.


2- خشكسالي. ايران كشور نيم خشك است و در معرض هوسراني طبيعت كه گاه گشاده دست باشد و گاه نباشد . درست است كه بخشي از خاك كشور سرسبز بوده ، ولي قسمت عمده كه خاك اصلي را تشكيل مي داده ،‌مردم را چشم به آسمان نگاه مي داشته ،‌وبيم و اميد بارندگي همواره جزو طبع ايراني بوده . اين خشكسالي موضعي و موسمي ،‌درروحيّۀ او و ادبيّات او نيز اثرنهاده ،‌و او كه پيوسته از هجر و فراق و ناسيرابي دم مي زند، در واقع بازگرداني از حسرت آب را در گفتار خود به ابراز مي آورد.

براي برخورد بااين موضوع البتّه طبيعت را نمي توان عوض كرد ، ولي كاربُرد درست آب و صرفه جوئي در مصرف، در اختيار انسان است. اگر تحت قاعده در آيد و بادلسوزي به كارافتد ، همين مقدار ظرفيّت آب ايران مي تواند، دو سه برابر بهره بدهد . ولي با اين نوع ولنگاري و بي مسئوليّتي ، تنها راهي كه باز مي ماند ،‌راه دعاست .

3- و امّا دروغ. اين يكي به نظر مي رسد كه هم از خشكسالي و هم از دشمن موذي تر و زيانبارتر است. اگر دروغ در كار باشد ، هم دفاع در برابر دشمن را بي اثر مي گذارد و هم دفاع در برابر خشكسالي را . بنابراين امّ الفساد است .
چرا داريوش دروغ را در رديف دو پتيارۀ بزرگ مي گذارد؟ گويا او نظر به گئوماتاي غاصب و پيروانش داشته، ولي بعدها اين موضوع عاميّت پيدا مي كند. روحانيان زردشتي،در اواخر دورۀ ساساني با خرافه ها و جاه طلبي هاي خود كشور را به انقراض كشاندند ،‌و در دوران بعد از اسلام ادبيّات فارسي گرانبار است از شكايت ، از ريا و تزوير، كه خطرناك ترين نوع دروغ هاست و در لباس عابد و زاهد و صوفي ،‌راه را در برابر جبّاران صاف مي كرده ،‌و عامّۀ مردم را در قفس فقر و جهل نگاه مي داشته . همۀ بزرگان فكر ايراني از اين بليّه دم زده اند ، و در رأس همۀ‌ آنها حافظ شيرازي است كه فرياد مي زند: آتش زاهد و ريا خرمن دين خواهد سوخت...
يك علّت شيوع دروغ در ايران آن بوده كه محيط ناامن بوده ، مرجع و قانون در كار نبوده ، و مردم مي بايست يك زره حفاظ برتن داشته باشند و خود را در امان نگاه دارند. از اين رو در دو رنگي پناه مي گرفته اند . اينكه ديده مي شود كه در عرف اجتماعي آنهمه قسم هاي غلاظ و شداد خورد مي شود ،‌براي آن است كه دروغ را بپوشاند.

                                                         محمّد علي اسلامي ندوشن