آن رستخيز عام كه نامش محرم است

قسمت دوم نخل گرداني
«نخل» چنانكه مي دانيم تابوت «سيدالشهدا» (ع) شناخته مي شد، و از سنت كهني حكايت مي كرد. اسكلت عظيمي بود از چوب، به شكل يك برگ درخت، يعني شلجمي، و با آنكه شباهتي به درخت خرما نداشت، آن را به نام اين درخت مي ناميدند، شايد به علت آنكه اصل آن از جنوب غربي و بين النهرين بود.
از چند روز پيش از محرم «باباها» ي ميدان (خادمان،) شروع به آذين بستن نخل مي كردند كه اين خود تفصيلي داشت. لااقل يك هفته مي كشيد. پنج شش نفري بودند كه با پاهاي برهنه، تمام روز مشغول بودند. آلات و زينت هاي نخل را از انبار بيرون مي آوردند، كه از اين حيث كبوده، و بخصوص «ميدان پائين» آن، بسيار غني بود، و قثدمت اين آلات به دوره صفويه مي رسيد.
بستن نخل مهارت و سليقه اي لازم داشت كه عثلم آن از پدر به پسر مي رسيد (خادمي ميدان ارثي بود). ابتدا بدنه آن را با پارچه سياه مي پوشاندند كه سراپا سياه پوش مي شد. آنگاه روي پارچه سياه را شمشيربندان مي كردند. صدها شمشير و قمه و خنجر برهنه، كه بعضي از جنس بسيار عالي بودند و «نام» سازنده شان روي آن ها نقر شده بود، رديف بر دو بدنه نخل بسته مي شد; با دقت تمام، بدانگونه كه جلو و عقب نخل شمشير آجين مي گشت، و هيچ جاي خالي باقي نمي ماند. آنگاه روي شمشيرها تزيين هاي ديگر جاي مي گرفت، كه عبارت بود از چند آينه بزرگ قوي، منگله ها، دستمال هاي ابريشميث رنگي و زري ها. بر تارك نخل، جق¾ه هاي فلزي مي گذاردند، از فولاد و برنج، و بر نوكث جقه ها به و انار مي زدند. مجموع هيات نخل، حالت هول انگيز و چشم نواز، هر دو داشت. شمشيرها و قداره هاي لخت، و رنگ شوم سياه، همراه بود با لطيف ترين رنگ هاي پارچه ها و پولك ها و آينه ها و ميوه ها، و اين هيكل چوبي مانند «عروس» آراسته مي شد، خوشبو و مكلل. در درون نخل، زنگ هاي بزرگ با طناب آويخته مي گشت كه هنگام حركت، بچه ها آنها را به صدا درمي آوردند.
روزي كه نخل بندان شروع مي شد، براي ما بچه ها مشغوليتي بود. مي رفتيم براي تماشا. اسباب ها را ريخته بودند وسط، «باباي بزرگ» مي رفت و مي آمد و دستور مي داد. هر شئي را مي بايست شناخت كه به جاي هميشگي خود گذارده شود، حسن تلفيق رنگ ها كه درآغاز با ترتيب حساب شده اي صورت گرفته بود، مي بايست محفوظ بماند. اين طبيعت بشر است، چه در مشرق و چه در مغرب، چه قديم و چه جديد، كه شيفته رنگ و نگار باشد، در سوگ و سور. نقش، صوت وبوي، برافروزنده تخي¾ل اند; راه برنده به سوي دنياي نگاريني كه فاقد نارسائيها و ناروائيهاي دنياي موجود باشد.
ادامه نوشته

آن رستخیز عام که نامش محرم ( دکتر محمد علی اسلامی ندوشن )

 

 

قسمت اول اشاره:
اين مطلب برگرفته از زندگينامه خودنوشت استاد اسلامي ندوشن است كه با عنوان «روزها» به چاپ رسيده است. استاد بنابه دلايلي در اين كتاب، «كبوده» را به جاي روستاي «ندوشن» به كار برده اند. در اين بخش تنها خاطرات مربوط به سوگواري ماه محرم آورده مي شود كه بيانگر فرهنگ مردم اين ديار است.
در زندگي يكنواخت ده، ماه محرم جنب و جوشي مي نهاد كه بكلي با زمان هاي ديگر متفاوت بود. پررنگ ترين خاطره ها را از محرم آن سال ها دارم. نه تنها آن بود كه براي مجالس روضه و تعزيه برو بيا آغاز گردد و ساعت ها پر شود، بلكه هدف و مفهومي در زندگي راه مي يافت و همگي بر گرد اين مفهوم گرد مي آمدند. وقتي انسان هاي يك جامعه بصورت دسته جمعي چيزي را دوست بدارند، يا چيزي را دشمن بدارند، و چه تفاهم خاصي در ميان آنها پديد مي آيد كه مايه تسلاي خاطر است. بنابراين محرم ماه وصل كننده بود، ماه گرمي حضور، تجديد ديدارها و بيدار كردن عواطف: دوست داشتن و گريستن و كينه ور شدن، و همه اينها را با مصائب شخصي دنيوي آميختن.
كبوده دو «حسينيه» داشت، ولي در آنجا كسي نام حسينيه را نمي دانست و نمي برد، مي گفتند «ميدان.» يكي در محله بالا قرار داشت كه كوچك تر بود و ديگري در محله پائين كه بزرگ تر و باشكوه تر، و وسائل و آلات با ارزشي بر آن وقف شده بود. هر دو اينها شامل دو قسمت «سرگشاده» و سربسته» بودند، كه تابستاني و زمستاني بود. ميدان را از جهت ارتباط و شباهتي كه ميان آن و عرصه جنگ بود مي گفتند، يعني نمايانگر جائي كه شهداي كربلا در آنجا به شهادت رسيده بودند.
ميدان سرباز كه جاي نسبتا وسيعي بود، مخصوص تعزيه راه انداختن، دسته حركت دادن، نخل و نظاير اينها بود. گرداگرد آن صفه قرار داشت كه مردها در آنها مي نشستند، و بالاي صفه ها، در طبقه فوقاني، غرفه ها ساخته شده بود براي زن ها. نخل بزرگي در گوشه اي، در جايگاه خود قرار داشت. وسط ميدان يك استوانه بقعه مانندي بود، با حدود دو متر بلندي كه بر سكوئي جاي داشت. درونش مجوف و چهار طرفش چهار دريچه، و سقفش باز بود، شبيه به آتشدان بزرگي كه در آن آتش مي انداختند و به همين علت به آن در اصطلاح محلي «كلك» مي گفتند. اين كلك در وسط، مركز ثقل ميدان بود و فعاليت هاي عزاداري بر گرد آن مي چرخيد.

بازگشتی دوباره

 

در سواحل شن های روان کویر ی مرکزی ایران ، آنگاه که کوهپایه های حاشیه زاگرس میانی می خواهد سرحد سرزمین اصفهان را ازیزد جدا سازند وآب های زاینده رود زرین را درباتلاق وسیع گاو خونی رها نماید، سرزمینی دیرپا درکناره کویر خود نمائی می کند که شاید به وسعت تاریخِ نوشته ایران عمرداشته باشد. دیدار اولش توهم سرزمین فراموش شده را در ذهن انسان تداعی می کند سرزمینی با خاطره های بسیار اما محو وکم اثر ، سرزمینی رها شده در پهنای کویر ،بنا به پاره ای روایت ها ، ازآن روزی که «ندوش » آن مردِ میانسال زرتشتی ،شریان حیات را بر این بوم جاری ساخت ، بیش از پانزده قرن می گذرد وندوشن که اکنون چند صباحی است به كسوت شهردرآمده هنوز هم همان سیمای باستانی خودرا حفظ کرده است وظرف گران سنت ها ، آداب ها وفرهنگ اصیل قوم ایرانی را درکنار آثار ارزشمند وکم نظیر فرهنگی همچون بناهای فاخر با کتیبه ها وسردرهای مرتفع ، منبرها ورحل های چوبین حکاکی شده وکتاب ها وقرآن های خطی نیزجلوه هایی از جلوه وشکوه قامت بلند تاریخ این منطقه اند . دراین قطعه از خاک تفتیده کویر هنوز پدران وپدربزرگان ، صدرنشین اند. هنوز هم مهمانان حبیب خدایند وهرچه درپستوی خانه هاست ضیافت بخش آنان ، نان نعمت خداست وبرکت خانه وآب را باید پاس داشت وسنت حسنه وقف که آمیزه ای زندگی بخش از شریعت مقدس اسلام وسنت دیرینه ایرانیان پاک نهاد است دراینجا نگاهبان همیشه بیدار ابنیه عقارست.

 

پیام دکترمحمدعلی اسلامی ندوشن به جشنواره خیرین کتابخانه سازاستان یزد

 

 

 

کتاب نخستین اکتشاف بشر برای ثبت اندیشه های خود بوده است. با ایجاد خط و ثبت وقایع گذشته زمان حال به آینده پیوند خورد، و تاریخ ایجاد گردید.

از آن پس، بشر از مرحلۀ یک زمانی گذشت و چند زمانی شد، و توانست نسل های آینده را از حال خود با خبر دارد. کتابخانه مهم ترین نشانۀ تمدّن قرار گرفت.

از آن زمان تاکنون هزاران سال گذشته است، ولی کتاب، به عنوان نخستین عامل ثبت اندیشه، اعتبار خود را از دست نداده است.

در دورۀ معاصر رقیب هائی به عنوان تلویزیون و اینترنت و ویدئو به بازار آمده اند، امّا هیچ یک از آنها نتوانسته اند جای کتاب را بگیرند. زیرا خواندن با تأنّی وارد سراچۀ ذهن می­شود و تفکّر را به پویش می­آورد، در حالی که تماشا و تصویر، از طریق تجسّم، القاء فکر می­کند که این مجالی برای تأمّل باقی نمی­گذارد.

به این حساب، هنوز بهترین وسیله برای تبادل و پخش اندیشه کتاب است. تعدّد کتابخانه و کتابخوان نشانۀ پیشرفتگی و خردورزی یک قوم شناخته می­­شود.

این است که ما در بعضی از شهرهای پیشرفتۀ جهان، در هر محلّه یک کتابخانۀ عمومی می­بینیم که کتابهای مهم و کتابهای روز را در معرض دید خواننده می­گذارند، و گاه کتابفروشی هائی به وسعت یک زمین والیبال دیده می­شوند.

این حرف دیروز و امروز نیست. هر زمان برحسب امکانات خود چنین بوده. حافظ ششصد سال پیش می­گفت: جز صراحیّ و کتابم نبود یا روندیم تا حریفان دغا را به جهان کم بینم

باید آرزو کرد که در هر شهر، کتابخانه های عمومی تعددّ پیدا کنند و کانونی باشند برای جوانان که بهترین وقت خود را در آنجا بگذرانند.

زندگی برگذر است، بنابراین از دو چیز نباید غافل بود: پرورش تن از طریق ورزش و پرورش روان از طریق آموختن.

و از یاد نبرد که هیچ پیشرفت واقعی و از جمله پیشرفت مادّی و اقتصادی، بدون کمک فرهنگ میسّر نیست و اعتبار یک جامعه نه تنها به رونق بازار، بلکه به رونق معرفت است که باز هم حافظ می­گفت:

گوهر معرفت اندوز که با خود ببری که نصیب دگران است نصاب زر و سیم

امید می­رود که کسانی که دسترس دارند از کمک به گسترش کتابخانه غفلت نفرمایند که بهترین پاداش و بهترین یادگار از طریق علم به دست می­آید.

محمّدعلی اسلامی ندوشن

منبع http://www.karizyazd.blogfa.com/